بت پرستی نامی برجسته در دین می باشد که به سان بزرگترین انحراف معرفی شده و در ذهن ها جا گرفته. بخش بزرگی از روایات دینی و کتابهای مقدس بر مدار نهی و پرهیز از بت پرستی بوده و اینکه چه گناهی بزرگی است و چطور کنندگان آن در دوزخ ابدی باشند و غیره. در جهانبینی این روایات انسانها به دو دسته کافر و مومن تقسیم شده که کافر یعنی کسی که بت پرستد و مومن یعنی کسی که خدای یکتا پرستد، و کل نبرد دین میان این دو دسته است. رسالت پیامبران نیز این بوده که انسانها را از بت پرستی به خداپرستی دعوت کنند. ایشان بر بلندی ای ایستاده و خطابه دعوتشان همیشه اینطور آغاز می شده که «ای مردم! از پرستش این بت ها دست بکشید و خدای یکتا را پرستش کنید ...» تمام این تاکیدات و آموزه ها نتیجه اش این شده که بت پرستی واژه معادل ضددین و ضدعرفان گردد، و در ادبیات عرفانی بت پرست همیشه نقطه قرینه عارف و ضد قهرمان داستان باشد.

از آنسو بت پرستی به شکلی که تعریف شده، یعنی استفاده از مجسمه به سان تمثیلی از خدا در پرستش، کار چندان بدی به نظر نمی آید. گیریم که اشتباهاتی در این نوع پرستش باشد، اما با تعریفی که پیشتر از عرفان داشتیم به نظر آید انحراف هایی بزرگتر از استفاده مجسمه در پرستش نیز وجود داشته باشند. آیا به راستی مرز عرفان با ضدعرفان در استفاده کردن یا نکردن از مجسمه است؟ آیا بت پرستی گزینه مناسبی برای نقطه ضدعرفان است؟ حال که ما کمی از عرفان سخن گفتیم خوب است که ضدعرفان را نیز تشریح کنیم، و ببینیم دشمن حقیقی عرفان و عارف چیست و کیست تا که از آن دور مانیم.

اگر منظور از بت پرستی این باشد که کسی مجسمه ای از سنگ یا چوب سازد و آن را به معنای واقعی کلمه خدا بداند و پرستش کند، باید گفت این امری نادر است. هر انسانی با شعور متوسط درک تواند کرد که این مجسمه که خود او یا دیگری ساخته صرفا محصول و ساخته ای است که نتواند خود واقعی خدا باشد، و توقعی هم نخواهد داشت که این مجسمه مثلا سخن بگوید یا از خودش در مقابل حمله موریانه ها و سایر حوادث دفاع کند. اگر هم در گذشته کسانی چنین می اندیشیده اند اینک دیگر اثری از آنان نمانده و در دنیای مدرن و فرامدرن امروز بعید است کسانی با چنین اندیشه هایی روزگار گذرانند.

اگر از کسانی که امروز بت و مجسمه در پرستش های خود استفاده می کنند، مانند هندوها، پرسش کنید به شما خواهند گفت که آن مجسمه ها نمادها و تمثیل هایی از خدا هستند و خود خدا نیستند که خدا بالاتر از شکل و نمادهای مادی است. آنها نمی گویند که خدا دقیقا همین مجسمه است یا دقیقا شکل همین مجسمه است،‌ بلکه مجسمه صرفا شی ای است تا فرد را به یاد خدا انداخته و نقطه اتکایی باشد برای پرستش و توجه او. به عبارت دیگر مجسمه بیشتر یادآوری است از خدا و مکانی برای حضور او، نه خود او. از این حیث برای هندو مجسمه همان باشد که کعبه برای مسلمان. هر دو نمادهایی هستند برای جهت دهی به پرستش و مراقبه و جز آن نباشند، تنها تفاوت اینکه یکی از این نمادها لب و دهان دارد ولی دیگری ندارد.

در این زمینه باید بگوییم استفاده از نماد برای یادآوردن خدا و ارتباط با او امری ضروری است. انسان، حداقل در مراحل اولیه عرفان، نتواند مستقیم با ذات خدا ارتباط گرفته و آن را آنطور که هست درک کند. از اینرو ارتباط انسان با خدا تا حدی از طریق نمادها و نشانه هاست. از رایج ترین نمادها نام خداست. نام یک واژه است، مانند الله، حق،‌ هو، کریم و غیره، اما این واژه یادآور خدا و مفاهیم مربوط به آن است و از اینرو عارف در نشست هایی این نام ها را تکرار کرده و این چیزی است که ذکر می نامیم و نوعی ارتباط و پرستش به شمار آید. باید دانست این نام ها هیچیک نه خود خداست و نه نام حقیقی او، و اینها صرفا واژه هایی هستند به مانند سایر واژه و در هر زبانی متفاوت باشند. اهمیت آنها به دلیل اشاره شان به خداست، و ازینرو نماد هستند و نه خود ذات. هر چیز دیگری که یادآور خدا باشد نماد تواند بود، مانند کتابهای مقدس، خوشنویسی نام های خدا،‌ زندگینامه بزرگان،‌ صوت خوانی یا سرودخوانی های مذهبی، و حتی خود طبیعت و زیبایی های آن.

هر کس که به خدا می اندیشد ناخودآگاه یک یا چند از این نمادها را پیش چشم آورد: یا نامی از خدا را تصور کرده و با مفهوم آن ارتباط برقرار می کند،‌ یا گوشه ای از زندگی انسان مقدسی را تصور کرده و از هاله معنوی آن برخوردار می شود، یا ابیاتی از یک شعر عرفانی را به یاد آورده، یا سرودی را در ذهن آورده،‌ یا طبیعت و زیبایی های آن اندیشیده و یا چیزهای مشابه. این نمادها معادل خدا نیستند اما کمک کنند تا روان و شهود انسان به خدا وصل شود. در مکانهای پرستش نیز بسیاری از این نمادها به چشم خورد. اگر امروز به مسجد روید بر دیوارها خطاطی نام های خدا را بینید، در محراب نام بزرگانی را که برای پیروان الگو هستند، صدای قرائت قرآن و در نهایت خانه کعبه که همه بدان جهت سجده کنند همه نمادهایی هستند.

در همین راستا برخی ادیان مانند هندوها مجسمه را نیز به جمع نمادها اضافه کرده و از آن به مانند سایر نمادها بهره جسته. به راستی چه تفاوتی است میان یک مجسمه از خدا و یک نام خدا که بر دیوار مسجد خطاطی شده؟ مجسمه سازی و خطاطی هر دو گونه هایی هستند از نگاره گری، و در هر دو مورد خدا به شکلی تصویر شده: در یکی به قالب مجسمه در دیگری به قالب خط. پس از این بابت فرقی نیست. اما کسی تواند گوید که نمادها بهتر و بدتر داشته و مثلا نماد مجسمه چندان برازنده نباشد، به خصوص آن که در برخی آیین ها این مجسمه ها ظواهر عجیب و بعضا ترسناک نیز دارند. البته این نظر بیشتر نظری شخصی بوده و به فرهنگ و ذهنیت فرد بر می گردد، و ما نتوانیم در این نوشتار حکم کلی دهیم که نماد مجسمه برای خدا خوب است یا بد. هدف این نوشتار این است که بگوییم حداقل برای عده ای مجسمه نمادی قابل قبول بوده و پرستش آنان با پرستش سایرین که مجسمه استفاده نکنند فرق چندانی ندارد. اینکه چه نمادهایی باید استفاده شود چیزیست که هر کس به ندای درون و حالات عرفانی خود دریابد.

از آنسو نوع پرستش و نمادهایی که برمیگزینیم چیزیست که برای ما انسانها دارای اهمیت بوده و درباره آن بحث و جدل می کنیم، اما به نظر می آید برای خدا چندان مهم نباشد و او به قلب انسان می نگرد. این است که می بینیم پیروان هر دینی حضور خدا را احساس کرده و در میان ایشان عده ای به درجه قداست و کمال رسند، هر چند که این ادیان بسیار متفاوت بوده و هر یک نمادها، نوع پرستش ها و خداشناسی های مختلفی دارند که گاهی به اندازه قطب های زمین باهم فاصله دارند، با اینحال همه آنها یک خدا و یک حقیقت را تجربه می کنند.

گویا نیت پرستش گر بسیار مهم تر از نحوه پرستش او باشد، و گاهی احساس می کنم خدا اصلا کاری به نحوه پرستش ما نداشته و تمام آنچه که می خواهد قلبی خواهان اوست. داستانی بود از کودکی که برای ابراز علاقه اش به خدا شبها قبل از خواب به او شب به خیر می گفت و بغلش می کرد، یعنی در واقع عروسکی را که داشت بغل می کرد انگار که خدا را بغل کرده. حال آیا می پندارید خدا آن کودک را تنبیه خواهد کرد چون او را به عروسک تمثیل کرده؟ خدا که دریای مهر و دانش است آیا درک نمی کند نیت آن کودک چه بوده؟ من و شما این را درک می کنیم آنگاه خدا نکند؟ آیا این اهانت به علم و شعور خدا نیست؟ خدا ما را ببخشد! و یا عارف وارسته ای که زندگی و قلبش را به خدا داده، حال اگر از روی ترجیح شخصی یا عادات و سنت های جامعه ای که در آن زندگی می کند در هنگام پرستش مجسمه ای هم در میان گذاشت آیا پرستشش باطل خواهد بود؟ آیا خدا نمی شنود که آن مرد دارد او را صدا می کند؟ آیا خدا او را به جهنم انداخته و امیدش را تباه می سازد؟ خیر! عاشق خدا هرگز نابود نشود،‌ این وعده ای است که از ازل داده شده که هر کس با دل پاک و شکسته به سوی خدا بیاید، به هر شکل و هر زبان، خدا او را می پذیرد. چه بسا عروسک همان کودک برای خدا بسیار عزیزتر باشد تا بسیاری سجاده ها که به رفع تکلیف پهن می شوند، و بت آن هندوی عاشق بسیار مقدس تر باشد تا بسیاری قرآنها که سر طاقچه ها تنها دکور باشند.

آن داستان معروف از عطار نیز در تایید همین مطلب است. روزی جبرئیل در عرش شنید که خدا دعای بنده ای را لبیک گفت و کنجکاو شد که ببیند آن بنده کیست، چرا که خدا دعای هر کسی را لبیک نگوید. پس بال گشود و به تمام مساجد در سرزمین اسلامی، که مثلا مراکز توحید باشند، گذر کرد اما فرد مورد نظر را نیافت. پس متوسل شد و خدا به او توصیه کرد سری به رم، که مرکز مسیحیان و بت پرستان است، زند. جبرئیل گذری نیز بر معابر و مراکز در رم کرد و سرانجام او را یافت که در معبدی مقابل بتی نشسته و اشک ریزان نام او را می خواند و تقرب می جوید. با دیدن این صحنه برآشفت فورا به عرش بازگشت و مشکل را مطرح کرد که خدایا، این بنده که لبیکش می گویی دارد نام بت را می خواند و این چه حکمت دارد که جوابش دادی؟ و خدا به او امر می کند که آری، پرستش او درست نیست اما نیتش درست است ...

پس حتی در جامعه توحیدی و تعصبی آن روز نیز عده ای به قوای شهود و فطرت درون خود دریافته بودند که شکل های دیگر از پرستش،‌ حتی بت پرستی، مقبول توانند بود اگر نیت صاف باشد. این نشان از جهانی بودن این حقیقت است که نور آن در تمام زمانها و در تمام جوامع به شکلی ساطع می شده و بزرگان و عارفان همه این را تایید کرده اند. امروز نیز در منبرها و سخنرانی هایی اشاره ها به این می رود. فطرت و درون ما نیز مبین این اصل خواهد بود که هر پرستشی که نیت و هدفش خدا باشد قابل قبول است چه بی مجسمه چه با مجسمه.

هدف ما از آنچه تاکنون گفتیم تبلیغ و توصیه بت پرستی نیست. تنها خواستیم روشن سازیم که بت پرستی کاندیدای مناسبی برای بزرگترین انحراف و ضدعرفان نتوان بود. بت پرستی صرفا نوعی از پرستش باشد که درستی یا نادرستی آن بیشتر به نیت پرستنده برگردد و در ذات خود چندان فرقی با سایر گونه های پرستش ندارد. حال که این مطلب روشن شد زمان آن است که ضدعرفان حقیقی را نیز روشن سازیم.

در عرفان حقیقی راه رسیدن به خدا تنها در خودسازی و کسب صفات نیک است، و تمام بقیه کارها، از جمله پرستش، ابزارها و تمرین هایی برای این هستند. در اینجا بحث دین مطرح می شود. دین به معنای روش و آیین زندگی است. عرفان اعلان می دارد که دین حقیقی پندار نیک، گفتارنیک و کردارنیک است، و همانا با این روش انسان به تعالی حقیقی رسد. آری، کارهایی چون پرستش و مراقبه سبب آرامش و تجربه یک حالت اتصال شوند،‌ اما این حالات به تنهایی سبب ارتقای مرتبه وجود و رستگاری نشوند. حتی اگر هم کسی چهار یا پنج ساعت در شبانه روز را به پرستش و ذکر گذراند اما رفتار و صفات نیک در خود به وجود نیاورد و مشکلی از جامعه را حل نکند بعید است که به بالاترین درجه کمال رسد، مگر آنکه کسی باشد معلول که به راستی کاری جز همین ذکر زبانی از او برناید.

نمی گوییم پرستش و مراقبه را باید کنار گذاشت، کاملا بالعکس ما همیشه توصیه گر اینگونه تمرینها بودیم که انجام منظم آنها در ساعات مشخصی در روز کمک بسیاری کند به خودسازی و مهار نفس. اما آنچه که میخواهیم بگوییم این است که این تمرینها به خودی خود کافی نیست و تنها وقتی موثر باشند که به کسب نیکی و فروزه های نیک منجر شوند. به مانند درختی که شاخ و برگ آن پرستش، ذکر و مراقبه باشد و میوه آن نیکی و صفات نیک، آنگاه با این میوه است که رستگاری حاصل شود. درخت بی میوه زود باشد که از جا کنده و هیزم گردد.

با این مقدمه در باب عرفان حقیقی و سرشتی اینک روشن می شود که ضدعرفان یعنی هر مکتب و عقیده ای که چیزهایی جز نیکی و خودسازی را لازم و یا کافی برای کسب رستگاری بداند. چنین مکتب هایی بر خلاف آیین و روش زندگی بوده و ازینرو آنان را «بددینی» می نامیم. بددینی دارای شکل ها و مظاهر گوناگونی است و در زیر برخی از آنان را به سان نمونه شرح می دهیم.

اولین شکل بددینی آیین گرایی است، به معنای این باور که انجام یک سری از آیین ها و مراسم ها برای رستگاری ضروری هستند. این عقیده از قدیم وجود داشته. در آن روزگاران در زمانهای خاصی مردم قبیله در معبدی جمع می شدند و کسی از کاهنان می آمد و کلمات خاصی را دکلمه می کرد، بعد دیگران نیز به دکلمه او به عبارات خاصی پاسخ می گفتند،‌ بعد طبل ها و سنج هایی نیز می نواختند و افراد با حرکات خاصی این طرف و آنطرف می شدند، بعضا حیواناتی نیز با آیین خاصی قربانی می شدند و بدین سان مراسم پیش می رفت. اعتقاد بر این بود که این مراسم ها باعث دفع خشم خدا یا خدایان شده و شرکت کنندگان را در سرای دیگر یا در همین دنیا برکت و رستگاری بخشد. این مراسم ها دارای شکل و فرمت خاصی بودند و از تلفظ کلمات گرفته تا حرکات بدن همه از قبل طرح ریزی و مشخص شده بود. هر خطایی از این قالب باعث باطل شدن مراسم و انگیزش خشم خدا می بوده. امروز نیز در برخی مذاهب چنین مراسم هایی با این دیدگاه برگزار می گردند. در مذاهب سامی مانند اسلام آیین گرایی به شکل شریعت متبلور شده، به معنای یک سری احکام که باید در زندگی فرد اجرا گردند،‌ مانند خواندن نماز به شکل خاص و در زمان خاص، وضو به شکل خاص، روزه به شکل خاص، طهارت گرفتن، آب کر و آب قلیل، حجاب، محرم و نامحرم و بسیاری احکام و دستورات دیگر.

آیین گرایی تاثیر و ضرورت اخلاقیات را در رستگاری نفی نمی کند اما معتقد است که آیین ها و شریعت هایی نیز در کنار آن لازم هستند. به صرف خوب بودن کسی به رستگاری نرسد. یک کس هر چقدر هم که جهد کند، هر قدر هم که در راه انسانیت جانفشانی کند و هر اندازه هم که قلبش برای خدا زند تا وقتی که نمازش را درست ادا نکند، تا وقتی که تلفظات عربی اش درست نباشد، تا وقتی که حجاب و محرم و نامحرم را رعایت نکند به در بهشت نخواهد رسید. این چیزیست که به صراحت گفته اند که نماز مانند تمبری بر نامه اعمال است و نامه ای که تمبر نداشته باشد باز نخواهد شد حال هر اندازه هم که محتوای آن نیک باشد. این است دیدگاه آیین گرایی به زندگی و سیر معنوی انسان.

اینکه آیین گرایی چگونه پدید آمده چیزیست که ما دقیق ندانیم، اما حدس هایی توان زد. یک عامل بدیهی تنبلی است. انجام یک آیین یا مراسم به مراتب ساده تر از خودسازی و کسب فروزه های نیک است: اینکه کسی سه بار در روز خم و راستی بشود کجا و اینکه از سود رشوه بگذرد کجا، اینکه کسی به مسجد رود و سینه ای زند و زنجیری تاب دهد کجا و اینکه در راه مبارزه با ظلم از زندگی خود گذرد کجا، اینکه کسی چادر بر سر اندازد کجا و اینکه در ذهن خود عفت و سایر صفات نیک پدید آورد کجا ... و خلاصه آنکه انسان گرایش یافته به شریعت ها و آیین ها چرا که راههایی آسانتر برای حصول رستگاری به نظر آیند. عامل دیگر در تشکیل آیین گرایی می توانسته منافع همین طبقه کاهن ها و یا به اصطلاح روحانی باشد که بقا ایشان در گرو همین آیین ها و شریعت ها بوده، پس طبیعتا اینها را حمایت کرده و اهمیت و لزوم آنان را مدام به جامعه و به ذهن افراد تزریق کنند.

به هر حال آیین گرایی به هر شکل و انگیزه ای که شکل گرفته باشد امریست که با اصل عرفان متضاد است و رستگاری ای در آن نیست. علاوه بر این آیین گرایی زیان هایی هم در بعد فردی و هم در بعد اجتماعی دارد و در حالات افراطی حتی تواند ابزاری اهریمنی باشد. در اینجا برخی از این زیانها را باز می کنیم. نخست اینکه هر چند آیین گرایی اخلاقیات و صفات نیک را رد نمی کند و قرار است که در کنار آنها باشد اما در عمل بر آنها سایه انداخته و خود تمام دین می شود. هنگامی که یک کار آیینی مانند نماز از لحاظ اهمیت و واجبیت به اندازه یک کار خیر انگاشته شود، و حتی بیش از آن، طبیعتا فرد بیشتر حواسش را متوجه نماز خواهد کرد چرا که انجام آن ساده تر و هزینه آن بر جیبش کمتر خواهد بود. در نتیجه کار خیر رفته رفته از دایره توجه خارج خواهد شد. این است که امروز می بینیم دین بیشتر شده همین کارهای آیینی و احکامی، دین همین شده که فرد ریش گذارد، نمازها را در زمانهای خود بخواند،‌ وضو و طهارت را رعایت کند، به حجاب دخترش گیر دهد،‌ در مراسم های عاشورایی شرکت کند و شانه ای لرزاند و مانند اینها، و محتوای اکثر سخنرانی ها و تعلیمات روحانیون نیز کم و بیش القا می کند که همین ها کافی هستند. اینکه فرد برای آبادانی شهر خود کوشد، اینکه به فقیر کمک، اینکه رعایت و مراعات دیگران کند، اینکه غریبه نوازی کند و سایر صفات نیک در درجه دوم و بعضا در حوزه فراموشی بوده و تاکید چندانی بر آنها نیست. این از زیانهای آیین گرایی است که اخلاقیات و صفات نیک را به آخر صف هل می دهد، در حالیکه که اینها باید در صدر باشند و دین اصلا با همین ها تعریف می شود.

در همین راستا زیان دیگر آیین گرایی این است که معیاری غلط برای دیندار بودن یا نبودن می دهد. مثلا چون نماز برای رستگاری ضروری پنداشته شده لذا اگر کسی نماز نخواند او را جهنمی و آدم بد انگارند، اما در واقعیت ممکن است چنین نباشد. آن فرد ممکن است فرد بسیار خیری باشد، ممکن است کارهای نیک بسیاری کرده باشد و در نهان رابطه خاصی با خدا داشته که من و شما خواب آن را هم نبینیم. اما آیین گرایی سبب می شود چنین فردی از لیست آدمهای خوب خط بخورد. از آنسو گروهی آدمهای حزب باد که هیچ خیری به کسی نرسانده اند به صرف ظاهری دینی که آراسته اند و در نمازها و مراسم ها که از روی ریا می آیند مقدس و نیک انگاشته شده و حتی الگو شوند. اگر دین با معیار حقیقی خود، یعنی پندارنیک، گفتارنیک، کردارنیک معرفی می شد چنین ظاهرسازانی فرصت مقدس انگاشته شدن نمی یافتند.

اما بزرگترین زیان آیین گرایی این است که علاوه بر آنکه اخلاقیات و صفات نیک را کمرنگ می کند گاهی نیز سبب کارهایی بر خلاف اینها شده که کل دین را نقض می کند. هنگامی که یک آیین و حکم، مانند حجاب،‌ از سوی خدا ضروری و لازم الاجرا فرض شود شخص آیین گرا نسبت به آن حساس شده و چون ببیند کسی آن حکم را رعایت نمی کند دچار ناراحتی و خشم نسبت به آن فرد شده و ممکن است برخورد بد و نامهربانه ای با وی کند. بدین سان دین از نیکی و مهربانی فاصله گرفته و حالت تعصبی و تفتیش عقایدی به خود می گیرد. گاهی کار دامنه بیشتر یافته و به خشونت و قتل نیز می انجامد. اینکه امروز سر مساله حجاب بسیاری کشته و مضروب می شوند، اینکه آیین های دیگر پرستش اجازه فعالیت نداشته و پیروانشان گاها زندانی شوند، اینکه افراد به دلیل رعایت نکردن ظواهر و شعائر دینی مورد تبعیض و ایذاء قرار می گیرند، اینکه دروغهای آگاهانه ای برای بدنام کردن مخالفان رواج می دهند و غیره همه در نتیجه همین ذهنیت آیین گرایی انجام می شود: ذهنیتی که می گوید چون خدا گذاشتن حجاب یا نماز خواندن به این شکل را خواسته پس من مجاز هستم برای برقراری این خواست هر کاری کنم ولو اینکه مغایر اخلاقیات باشد، در ترازوی اعمال ثواب برقرار کردن خواست خدا بر گناه آن کارهای غیر اخلاقی خواهد چربید و من در کل آدم نیکی خواهم شد! بدین سان آیین گرایی دلیل و انگیزه ای برای خشونت، قتل، دروغ و سایر صفات مذموم شده که کاملا بر خلاف روح دین و عرفان است. اینجاست که دین به راه خطرناکی می افتد. اینکه امروز بسیاری از دین گریزان شده اند یک عاملش همین خشونت های برخاسته از آیین گرایی بوده.

شکل دیگر از بددینی عقیده گرایی است، به این معنا که داشتن عقاید و باورهای خاصی برای رستگاری لازم است. مثلا در اسلام شخص باید فلسفه توحید را پذیرفته، خدا را به همان شکلی که این فلسفه توصیف می کند باور داشته باشد و با هر عقیده ای که ظاهر آن متفاوت باشد، مانند تثلیث، مخالفت کند. این مخالفت از روی بینش و فروهش درون نیست، بلکه از لزوم و جزمی است که عقیده گرایی دیکته می کند و آن را لازمه دین و رستگاری می داند. در همین راستا فرد مسلمان باید به وجود فرشتگان خاصی با نامهای خاصی، مانند جبرئیل، میکائیل و غیره باور داشته باشد، به روز قیامت و حوادث آن باور داشته باشد، به هفت آسمان و عرش و کرسی خدا که بر روی آنهاست باور داشته باشد و اینها لازمه دین اوست. علاوه بر این باورهای الهیاتی و متافیزیکی، فرد دیندار باید باورهای تاریخی ای نیز داشته باشد. مسلمان باید به فرود جبرئیل در غار حرا و مبعوث کردن پیامبر اسلام باور داشته باشد، و در شیعه این باور داشتن ها به برگزیدن علی در واقعه غدیرخم و حوادث بعد آن نیز گسترش یافته. این وقایع بخشی از تاریخ نیستند، بلکه بخشی از دین هستند، بخشی از عرفان هستند و رستگاری شخص با اینها تعریف می شود. وقتی فرشتگان قبض روح در قبر آیند می پرسند پیامبرت کیست،‌ امامت کیست، پاسخ صحیح به این پرسش ها همه از تاریخ می آیند. اصول دین که پنج تا است (توحید، نبوت، امامت و غیره) همه باور و عقیده هستند، و هیچیک به اصل عرفان حقیقی، یعنی پندارنیک، گفتارنیک، کردارنیک اشاره ندارند. در مسیحیت نیز اساس رستگاری در باور داشتن به مصلوب شدن مسیح برای کفاره گناهان بشر می باشد.

اینکه عقیده گرایی از کجا آمده و چرا افرادی آنان را لازم پنداشته اند بر ما روشن نیست. اما بر ما روشن است که بسیار نامحتمل باشد این عقاید در رستگاری کسی اثر مثبت یا منفی داشته باشند. در خصوص عقاید الهیاتی و فلسفه هایی که به چیستی یا چگونگی وجود خدا می پردازند، مانند توحید، تثلیث و غیره، باید گفت وجود خدا ورای فلسفه و علم تحلیل است و تمام این فلسفه ها تنها تقریب هایی هستند. آنها همه تا حدی درست هستند اما در حقیقت کلام همه غلط هستند. در عرفان خدا چیزی است که باید تجربه شود، و عرفان بیشتر به راه رسیدن به خدا و تجربه او تمرکز دارد تا تشریح و توصیف کلامی او. عرفان تا آنجا می رود که می گوید یک اصل برتری وجود دارد که می توان به آن رسید و از این جلوتر نمی رود. باقی کتاب عرفان تخصیص دارد به راهی که می توان به این اصل رسید و اینجاست که حجم اصلی نوشتارهای عرفان آغاز می شود که شامل تشریح پندارنیک، گفتارنیک، کردارنیک و مظاهر آنها در زندگی عصر حاضر است. فرض بر این است که دنبال کردن این مسیر سبب تقویت و فعال سازی قوای شهودی و سرشتی درون شده و به مدد این قوا عارف به شناخت و اتصال خدا رسد و چیزی را تجربه کند که به زبان ناید. عرفان نیازی به پافشاری بر خداشناسی یا فلسفه خاصی نمی بیند.

در خصوص عقاید تاریخی، مانند پیامبر بودن یک فرد خاص، باید گفت که اینها به علم تاریخ تعلق داشته و از حوزه عرفان خارج هستند. عرفان کسانی را که به نام پیامبر یا قدیس در تاریخ شهره شده اند به حکم ادب و خوش نیتی می پذیرد. اما این پذیرش به معنای تایید نیست، بلکه بیشتر از نوع این گفتار گلستان است که: «در ظاهرش عیب نمی بینم و در باطنش غیب نمی دانم». با این حال اگر عیبی در کسی از اینها مشهود گشت عارف ابایی ندارد که بپذیرد. اما فرد عقیده گرا نپذیرفته و مدام مقاومت می کند تا دین خود را حفظ کند. این از زیانهای عقیده گرایی است که فرد مدام در ترس و هراس از تاریخ به سر می برد. هراز چند گاهی که پژوهش هایی در تاریخ انجام شده و نشان داده که فلان شخص در تاریخ آنطور نبوده که دین اعتقاد دارد یا سیر حوادث به شکل متفاوتی بوده افراد مذهبی به مخالفت برخاسته و با نپذیرفتن حفایقی آشکار خود را مضحکه سازند. اما عارف ترسی از تاریخ ندارد، چرا که دین او بر خود خدا بنا شده نه بر حوادث تاریخ یا کارهای این فرد و آن کسک که اینها به سستی قلعه های ماسه ای کنار ساحل باشند. پیامبران، امامان و قدیسان صرفا الگوهایی هستند که مشروعیت آنان از خدا می آید. اما در نظر فرد عقیده گرا و تاریخ گرا به عکس این است و این خدا است که مشروعیتش از پیامبر بودن فلان کس یا امامت بهمان کس می آید، و چنانچه تاریخ به ضد این گواه دهد ایمان او به خدا نیز فرو ریزد.

شکل دیگر از بددینی واسطه گرایی است، به این معنا که افراد یا موجوداتی در عالم هستند که توانند نزد خدا شفاعت کنند که در نتیجه آن خدا از گناهان شخص در گذرد و رستگاری اعطا کند. از قضا آن دین بت پرستی که اسلام با آن نبرد می کرده تا حدی شبیه واسطه گرایی بوده است. اعراب سالی یک یا چند بار در بیت الحرم ها فرود می آمدند و به دور بت قبیله ای خود اجتماع می کردند. آن بت نماد یک نیروی ماورایی، مانند فرشته یا روح قدیسی در زمانهای باستان، بوده که اینک قدرت میانجیگری و شفاعت یافته بود. خشنود کردن این واسطه کار نسبتا راحتی بوده، و کافی بوده به دور مجسمه ای که نماد او بوده بگردند و هلهله و چه چه ای کنند، سنج و دستبیل هایی زنند و کمی نیز پول و طلا به پای آن ریزند، و نتیجه آن می شد که آن واسطه میانجی گری کرده و حضار از گناه پاک می شدند. بدین سان عرب در باقی سال می توانسته هر خطایی مرتکب شود: می توانسته به ناحق قتل کند، در معاملات کم فروشی کند، دختر زنده به گور کند و در یک کلام عنان نفس را از هر سو رها کرده و خشم و کینه و مکر به اطراف ساطع کند و با این همه به دلگرمی آن شفاعت خود را بهشتی بداند.

اساسا در تفکر واسطه گرایی واسطه کسی است که خشنود کردنش بسیار سهل تر از خود خدا است. در حالیکه خدا از انسان صفات نیک و خودسازی خواهد واسطه تنها یک یا چند مراسم خواهد و این جاذبه و انگیزه ای برای پیوستن افراد به این طرز تفکر باشد. به مانند آیین گرایی، واسطه گرایی نیز این زیان را داشته که سبب از قلم افتادن نیکی و تنزل اخلاقی پیروان شده و وعده باطلی بیش نیست. این را هم باید گفت که واسطه ها لزوما به شکل مجسمه نیستند، بدون مجسمه هم تواند بود. این شفاعت پیامبران یا امامان که امروز عده ای بدان معتقد و امیدوار هستند، و این مراسم های عاشورایی که برای جلب این شفاعت ها برگزار می شوند همه از نوع همین اندیشه واسطه گرایی هستند که اعراب بت پرست نیز بدان گرفتار بودند.

شکل دیگر از بددینی مرشدگرایی یا شیخیگری است که بسیار شبیه واسطه گرایی بوده و در آن مربی عرفان، یا به قول برخی مرشد، دارای قدرت شفاعت تصور می شود. در این خصوص باید گفت که عرفان حقیقی مربی یا مرشد را گرامی شمرده و این اصلا از اصول عرفان است که هر کس بعد از طی مراحلی از خودسازی به تعلیم دیگران پرداخته و آنان را درس اخلاق و پیچ و خم های راه آموزد. چنین کسی را پیر نامند. باید گفت پیر تنها مربی و آموزنده اصول عرفان است و این با خود شاگرد است که این اصول را به کار برد و به رستگاری رسد. اما در اندیشه مرشدگرایی پیر از این حد فراتر رفته و به دلیل رابطه خوبی که با خدا دارد شفاعت نیز توانسته و شاگردان خود را علیرغم کمبودها و ناشایستگی هایی که دارند به درگاه خدا رساند. همانطور که در ادارات فاسد امروز کسی آشنایی یافته و با میانجی گری و پارتی او کارش را پیش برد در عالم عرفان نیز با پارتی مرشد توان به رستگاری رسید. در نتیجه تمام کاری که شاگرد باید کند همین است که همیشه با مرشد باشد، کارهای او را انجام دهد، احیانا پولی دهد و به عبارتی دیگر در خدمت مرشدش باشد تا با شفاعت او رستگاری یابد. به مانند سایر مظاهر بددینی در اینجا نیز نیکی و خودسازی به ورطه فراموشی رفته و تمرکز اصلی بر ارادت و خدمت به مرشد قرار می گیرد.

در برخی فرقه های صوفی اینگونه مرشدگرایی بسیار رواج داشته و از اصول باشد. در این فرقه ها طریقت بر اساس نظر و توجه پیر استوار است. به اعتقاد آنان نظر پیر تواند «خاک را کمیا کند». آنان گفته دارند که «صدچله و صدچله و صدچله، یک نظر پیر به از صدچله» به این معنا که اگر صدچله و صدچله و صدچله گیری، یعنی روی هم سیصد چله و هر چله نیز چهل شب باشد که می شود دوازده هزار شب، پس دوازده هزار شب عبادت و پرستش خدا (چیزی حدود چهل سال!) ارزشش به اندازه یک لحظه نگاه مرشد نتوان بود! از اینرو در جلسات صوفی یک کار این است که گرد مرشد نشینند و هر کس کوشد عنان بحث را به دست گیرد و مرشد را مخاطب خود سازد، و در نتیجه نگاهی که مرشد به او می کند «خاک وجودش به طلا کیمیا شد» و معادل آن صدچله ها و حتی بیشتر ارج دریافت کند.

عرفان راستین مخالفتی با ارادت به پیر ندارد. این طبیعت انسان است که به هر کس که معلم او باشد یک حالت ارادت و بندگی پیدا کند. و این ارادت شامل معلمان در هر زمینه ای می شود: معلم ادبیات، معلم هنر، معلم ورزش ... و دیگر چه رسد به عرفان که بالاترین علم و هدف اصلی زندگی باشد. پس اینکه کسی به پیر خود ارادت یابد نه خلاف عرفان است و نه خلاف طبیعت انسان. برای یک جوان چه سعادتی بالاتر از اینکه پیرمردی جهاندیده و عرفان شناس بر سر راهش آید که سوالاتش را پاسخ گفته و در همان ابتدای زندگی فانوس راهش باشد؟ چنین مرشدی به سان پدری ثانوی برای او بوده و تولدی دوباره خواهدش داد. از اینرو کسی که در راه عرفان است را «دوبار زاده» گویند، یعنی یک زایش از پدری زمینی که او را جسم داد و زایشی دیگر از پدری عرفانی که او را روح حق داد. پس اینکه گفته اند پیر وجود شاگرد را کیمیا کند تا حدی درست است، اما نه با نظرش بلکه با تعلیماتش. علاوه بر تعلیمات، خود الگوی پیر نیز نیرویی سازنده در پیشرفت معنوی شاگرد باشد، و این هم طبیعی است که شاگرد در ابتدای راه گاهی برای تصور و مراقبه بر خدا شاید که تصویر مرشد و زندگانی او را در گوشه خاطر آورد و از این راه ارتباط با خدا گیرد. این هم ایرادی ندارد چرا که پیر، و اصولا هر انسان نیکی، خود مظهری از حق است و مراقبه بر او یا باطن او تواند حس معنوی ایجاد کند. تا اینجا اشکالی نیست.

اشکال آنجا به وجود می آید که کسی از این حدود خارج شده و مرشد را واسطه ای بداند که تواند در رستگاری او تاثیری ایجاد کند. بدین سان این ارادت و الگو به مسیر گزافه رفته و اندیشه مرشدگرایی به وجود می آید. در این اندیشه مرشد از جایگاه خود به سان آموزگار بیرون آمده و خود دارای قدرت و اختیار برای بخشیدن رستگاری می گردد. اینجاست که مریدان به جای خودسازی و پرورش صفات نیک به ارادت ورزی و چاکری روی آورده و به مانند آیین گرایی و سایر مظاهر بددینی نیکی به فراموشی رود. زیان دیگر اینکه عده ای شیاد فرصت یافته و خود را مرشد معرفی کرده و بر دیگران حکومت آغاز می کنند. امروز در بسیاری از فرقه ها صحبت این می رود که انسان بدون مرشد نتواند به خدا رسد چرا که بار گناه او بسیار سنگین بوده و بدون شفاعت بی شک به دوزخ خواهد رفت. از اینرو تنها راه رستگاری یافتن یک مرشد حقیقی و به سلک و خدمت او در آمدن است. با این روانشناسی ترس بسیاری به این گروه ها پیوسته و این مثلا مرشدان حقیقی را می بینی که بعضا اصول اولیه اخلاق و آداب را ندانسته با این حال خود را مرشد خوانده و حتی لاف الوهیت و خدایی زنند. هراز چند گاهی هم حرفهایی غلط یا رسوایی های اخلاقی برخی از این مرشدان رو شده که خود ضربه دیگری به دین و اخلاق در سطح جهانی وارد آرد.

از دیدگاه عرفان مرشد کسی نیست که میان تو و خدا ایستاده باشد و تو را سوی خدا کشد بلکه کسی است که در پشت تو ایستاده و سوی خدا هل می دهدت. البته این هل محدود به آموزه ها و الگوهایی است که برایت می خواند، و گرنه گام ها و نیروی اصلی باید از خودت آید. و نیز زمانی رسد که این هل ها نیز متوقف شود و آنگاه خودت باید بقیه راه را روی. آری، زمانی است که به خانه عرفان وارد می شوی و پای درس استاد می نشینی، و زمانی هم رسد که باید برخیزی و از خانه بیرون شوی. هر کس که باید قطع آخر مسیر را تنها رود و دیگر مرشد و فرشته مراقبت کننده با تو نخواهند بود. آنجاست که شیاطین از هر سو هجوم آورده تا از آخرین فرصت استفاده کنند. اما عارف با یادداشتن تعالیم مرشد یا مرشدانش، و با اتکا به دانش شهود و فطرت خود به زمزمه شیاطین و وعده های رنگین آنان اعتنا نکرده و مسیر کبوتر قدس را دنبال کرده تا به دریا رسد. رستگاری هر کس در گرو کارهای خود اوست و کسی نتواند کس دیگر را رستگاری بخشد.

آخرین شکل از بددینی که تشریح خواهیم کنیم فرقه گرایی است، به معنای این اعتقاد که برای رستگاری باید حتما عضو یک مذهب یا فرقه خاص بود. عضو بودن یعنی اینکه مراسم ها و آداب آن مذهب را به جا آورد، به مسجد یا محل پرستش آن مذهب مرتب رفت و آمد کرد، در اعیاد و مناسبت ها شرکت کرد، خود را زبانا عضو آن مذهب و فرقه خواند، در فرمها که مذهب را می پرسند نام آن مذهب را تیک زد و کارهای اینچنینی. و البته این مستلزم آن است که از سایر مذاهب اجتناب کرده و هیچیک از این کارها را در مورد آنان نکرد. در این طرز فکر عضویت اهمیت یافته و ضرورتی می گردد.

اما اینکه عضو کدامیک از این مذاهب و فرقه ها شد چیزی است که توافقی در آن نیست و مسلما پیروان هر مذهبی گویند که مذهب ایشان طریقت درست است: مسیحیان مسیحیت را لازم خوانند، مسلمانان اسلام را و شیعیان شیعه را فرقه ناجیه دانند. از همین اختلاف ها بطلان این عقیده عیان شود. با این حال فرقه گرایی نفوذ بسیاری در ذهن ها داشته و تقریبا تمام مذهبیون امروز خواهند گفت اینکه کسی کارهای نیک کند و خدا را در نظر داشته باشد به تنهایی کافی نیست و شخص باید حتما عضو مذهب ایشان نیز باشد. در بین غیر مذهبیون و عرفان پژوهان نیز این فکر به طرز پنهانی وجود داشته و می پندارند که برای رستگاری باید حتما یکی از این مذاهب موجود را انتخاب کنند. سپس که می بینند هیچیک از این مذاهب با فطرت و شهود ایشان سازش ندارد لاجرم نتیجه می گیرند که پس خدایی نیست و باید مادیگرا و پوچگرا شد. در اینجا فرقه گرایی مانع شده که به ذهن ایشان برسد که خدا خارج از چارچوب این مذاهب هم وجود تواند داشت و این خداست که منشاء مذاهب است و نه برعکس. در عرفان حقیقی عارف می تواند پیرو یکی از این مذاهب باشد یا که نباشد. مذهب صرفا یک آیین و بخشی از فرهنگ است و رستگاری فرد در نهایت با کارهای نیک او رقم خواهد خورد. در بهشتی که خوبان وارد آن شوند و مجاور نور خود خداست انسانهایی هستند از تمام ملت ها، از تمام فرهنگ ها و تمام مذهب ها، و همچنین است در دوزخ او.

این بود شرح بددینی و مظاهری از آن. با این توضیحات حال باید معلوم شود که ضددین و ضدعرفان حقیقی چیست و عارف چه دشمنانی در پیش رو دارد. وجه مشترک تمام مظاهر بددینی این است که نیکی و خودسازی را به کنار رانده و چیزهای دیگری را جایگزین آن می سازند و وعده رستگاری از طریق آنها دهند. در این خصوص باید متذکر شد اهریمن دو روش برای دور کردن انسانها از پندارنیک، گفتارنیک، کردارنیک دارد: یکی از طریق صفات بد چون خشم، حسادت، طمع و غیره که ذهن و خاطر را مخدوش کرده و فرد را بر خلاف ندای درونی وجدان به فکرها و کارهای بد می کشاند، و روش دوم از طریق همین ایدئولوژی های بددینی که در بالا تشریح کردیم. باید گفت این روش دوم موثرتر از روش اول است: انسانی که گرفتار صفات بد است هنوز محتمل باشد که به ندا و فشار وجدانش روزی توبه کار شود و تغییر مسیر دهد، اما بددینی این توهم را در فرد به وجود آورد که فردی مقدس و در راه بهشت است، و بدین سان وجدان را راحت و احتمال بازگشت را بسیار کم می سازد. بددینی چاه عمیقی است که رهایی از آن دشوار باشد.

تقریبا تمام مشکلات در جوامع امروز از همین بددینی نشات گرفته. در کشورهای شرقی که فرقه های اسلامی رواج دارند مظاهر بددینی چون آیین گرایی، عقیده گرایی و غیره تعصبات و خشونت طلبی هایی را به وجود آورده که شکل آن بر همه روشن است. در کشورهای غربی مسیحیت در روزگاران قدیم مشکلات مشابهی را به وجود آورده بود که سبب شد بسیاری از دین و خدا گریزان شده و امروز بی دینی و مادیگرایی در سرتاسر این سرزمین ها رواج یافته که مشکلات دیگری را به وجود آورده. آری، حتی بی دینی نیز زاییده بدیینی بوده و هر دو دوروی یک سکه هستند که در دست راست اهریمن بوده و برگ برنده اوست. در شرق و غرب تبعات بددینی را داریم می بینیم که افول اخلاقیات و نیکی است.

اگر بپذیریم که مشکلات (اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و غیره) همه به چند صفت بد درون انسانها مانند همین طمع، حسادت، عقده و غیره باز می گردند، آنگاه باید گفت علت همه مشکلات دنیا رواج صفت های بد، و علت رواج صفت های بد کمرنگ شدن دین راستین، و علت کمرنگ شدن دین راستین گسترش بددینی یا تبعات آن مانند بی دینی یا مادیگرایی است. پس باید گفت بددینی به راستی نه تنها بزرگترین دشمن عرفان بلکه بزرگترین دشمن بشر نیز است. مذهبیون امروز که بت پرستی را بدترین چیز می دانند، اما در حقیقت این بدترین چیز بددینی است که ریشه همه شرها در همه ابعاد تواند بود.

آنچه در بالا در خصوص بددینی و مظاهر آن گفتیم چیزهای جدیدی نیست، بسیاری دیگر از اهل نظر و عرفان به نتایج مشابهی رسیده اند، اما آنها همچنان می کوشند تا از واژه بت پرستی برای توصیف این حالات استفاده کنند. مثلا در خصوص آیین گرایی و اینکه آیین هایی برای رستگاری لازم شمرده شوند، آنها چنین استدلال می کنند که در اینجا آن آیین ها نقش بت را به خود گرفته و توجه پیروان را به خود جلب کرده اند. یا در خصوص واسطه گرایی یا مرشد گرایی می گویند در این وضعیت آن واسطه یا آن مرشد بت گشته و غیره. ما این وجه تسمیه را می پذیریم و ایرادی نیست. آری اگر واژه بت را به همه چیزهایی که در بالا در خصوص مظاهر بددینی گفتیم گسترش دهیم (به آیین، عقیده، مرشد ...) آنگاه بت پرستی تواند معنایی مشابه بددینی دهد.

با این حال واژه بت پرستی جان کلام را نمی رساند و غلط اندازی هایی دارد. بددینی در ذات خود نه ربطی به بت دارد و نه ربطی به پرستش. واژه بت پرستی بیشتر به شکلی از پرستش اشاره دارد که در آن مجسمه یا نقشی به سان تمثیلی از خدا استفاده گردد. در نتیجه استفاده از واژه بت پرستی به سان بزرگترین دشمن دین و عرفان این حس را می دهد که مشکل اصلی در نحوه و نوع پرستش است که شامل مجسمه است، و با کنار گذاشتن مجسمه مشکل برطرف خواهد شد. اما در بالا دیدیم که چنین نیست، مشکل نه مجسمه است و نه با کنار گذاشتن مجسمه مشکلی حل می شود. جدل میان دین و ضددین در این خلاصه می شود که آیا نیکی و صفات نیک برای رستگاری کافی است یا خیر. عرفان و دین راستین می گوید کافی است، اما بددینی می گوید کافی نیست و آرایه ای از کارهای گوناگون چون آیین ها، عقیده ها، واسطه ها، مذاهب و غیره را معرفی می کند که در کنار آن برای رستگاری لازم هستند. نتیجه هم آن می شود که نیکی و اخلاقیات کم کم از زندگانی فرد کنار رفته و حاصل آن دینداران تبهکار و مسلمین مجرمین می شود. پس مساله مساله مجسمه نیست، مساله نیکی و نیکوکاری است. از اینرو پیشنهاد می کنیم که واژه بددینی استفاده شود که دقیق تر می باشد.

به هر حال چه آن را بت پرستی نامیم، چه بددینی، چه هر نام دیگری، آنچه که باید به آن توجه کرد این است که این امر ارتباط بسیار کمی با مجسمه یا بت دارد. دوستی می گفت به لطف تلاش پیامبران قدیم بت پرستی از سرتاسر دنیا برچیده شده جز هند که هنوز عده معدودی بدان پردازند. با این گفتار توصیه و ترغیب می کرد که به هند رویم و آن عده معدود را نیز مسلمان کنیم تا بدین سان جهان از بت پرستی پاک شده و ما نیز اجری برابر پیامبران یابیم. اما حقیقت این است که ادیان امروز و این فرقه ها که نام اسلام یا مسیحیت دارند خود عین بددینی بوده، و تمام بدیهای آن ادیان به اصطلاح بت پرستی را به کمال در خود داشته و تنها فرق در نبود مجسمه است: آن آیین گرایی که در عهد باستان به شکل مراسم هایی بود که در آنها مجسمه استفاده می شد اینک به شکل شریعت، فقه و صلوات شماری ظاهر شده که عاری از مجسمه هستند، و آن واسطه ها که در عهد بت پرستی عرب به شکل مجسمه هایی با نامهای لات، هبل و منات وجود داشتند اینک بدون مجسمه در نامهای فاطمه و علی و حسن و حسین و غیره پدیدار شده اند. کار یک کار است و نتیجه یکی ... آری مجسمه به کنار رفته، اما بدی نرفته، بی اخلاقی نرفته، همان بت پرستی با شکل جدید آمده، ابوجهل با شناسنامه مبدل آمده ... خیر دوست عزیز! نیازی به رفتن به هند نیست، بت پرستی همینجاست! در همین کشور تو، در همین مثلا دین تو! نیازی نیست به هزاران سال پیش و به حی ام القری روی تا مراسم بت پرستی را نظاره کنی، آن مراسم ها همین الان در حال اجرا هستند، در همینجا، در محله تو، تنها کافی است از پنجره بیرون را ببینی، خوب ببینی، آن را خواهی دید یا خواهی شنید.