اگر بگویند در یک واژه سبب رانده شدن انسانهای امروز از دین را نام ببرید باید گفت «ارشاد». و این امری غریب باشد، چرا که ارشاد به خلاف این معنا دهد و آن این است که انسانها به دین علاقه گیرند و بگروند نه آنکه نفرت شده و بگریزند، در کلام شعر «تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی»
ارشاد امروز عامل «وصل» نشده، بلکه عامل «فصل» شده. چرا که این ارشاد با زور است، با دروغ و سانسور است، با تحقیر و کارهای وهن آور است، و در خود تمام آن عناصری را دارد که خلاف همان دینی است که باید به آن ارشاد کند.
از سوالات اساسی امروز این است که چرا در یک کشور با قدمتی هزاران ساله از دین و عرفان باید ظرف مدت کوتاهی چنین زار و زدگی از دین پدیدار شود چنانکه نتوان نام دین در میان مردم عادی برد؟ اگر در قدیم گفته شد «و رایت الناس یدخلون فی دین الله افواجا» (و مردمان را می بینی که فوج فوج به دین خدا وارد می شوند) امروز باید گفت «و رایت الناس یخرجون من دین الله افواجا» (و مردمان را می بینی که فوج فوج از دین خدا خارج می شوند!)
اینکه کسی ریش بگذارد، نماز بخواند و به خدا عقیده داشته باشد نتواند چنین گریز و تنفری از دین ایجاد کند. پس علت ریش نیست، علت نیش است، علت آزاری است که دینداران به بی دینان (یا دگردینان) می رسانند و کانال اصلی آن نیز همین اقدام به ارشاد و ترویج دین است که نتیجه معکوس داده. پس باید در خصوص ارشاد و آداب آن به تفصیل بگوییم تا این نتیجه های معکوس معکوس شوند.
ارشاد واژه ای است کلی، اما در این نوشتار مقصود ما از آن دیندار کردن دیگران (دعوت) است که سبب رواج دین شود. ارشاد تواند در بعد فردی باشد، به آن معنا که شخص در دعوت و اصلاح خانواده و نزدیکان خود کوشد، و هم تواند در بعد اجتماعی باشد که آمال آن در گستره ای بزرگتر و سطح تمام جامعه یا حتی دنیا باشد.
از نگاه دین پاک تمام این ابعاد و اشکال ارشاد در جای خود نیکوست، که اگر صحیح انجام شوند نتیجه آن فزوهش نیکی و گسترش رفاه باشد. چه چیز نیک تر از آنکه کسی اطرافیان خود را به نیکی بخواند؟ چه چیز نیک تر از آنکه کسی جوان بی هدفی را هدفمند کند و به راه زندگی آورد؟چه چیز نیک تر از آنکه کسی پا فراتر گذاشته و به اصلاح جامعه پردازد که زندگی نیک در جامعه ای فاسد امکان پذیر نباشد؟ پس ارشاد کاملا منطبق با نیکی است، با فطرت است، و چیزی بر خلاف عقل در آن نیست.
اما مهمتر از ارشاد نحوه ارشاد است، و اینجاست که باید مراقب بود تا ارشاد به عکس آن بدل نشود. پس باید آداب و شرایط ارشاد را دانست. از شرط های ارشاد پاکی ارشادگر است. پاکی در تمام ابعاد وجودی، در پندار، گفتار و کردار. در اینجا منظور پاکی محض و کمال مطلق نیست بلکه حدی قابل قبول از آن چنانکه مظاهر نیکی در رفتار و زندگی او تا حدی نمایان بوده و به قیاس عرف توان گفت که این انسان انسانی پاک و پارسا است. چنانکه پیشتر گفتیم عرفان چندین مرحله دارد که اولین آن مقام پاکی است، و دومین آن مقام پیری است که کار هدایت و ارشاد دیگران عهده دارد می شود. پس انسان پیش از ارشاد کردن باید مرحله اول عرفان را طی کرده و به مقام آشویی (پاکی) رسیده باشد.
و در این پاکی اولین شکل ارشاد به خودی خود نمایان می شود، و آن عبارت است از ارشاد به الگو. یعنی فرد بدون آنکه تلاش جداگانه ای برای هدایت دیگران کند همین الگوی رفتاری او در جامعه دیگران را الهام دهد و به نیکی و عرفان ترغیب کند.
مسافری در باران ایستاده و ماشین گیرش نمی آمد. ناراحت بود و بدگمان به همه. بعد ماشینی ایستاد و سوارش کرد. چون به مقصد رسیدند راننده گفت که کرایه نمی گیرد و هدفش همین کمک بوده. با مسافر دوستی کرد و حتی او را به در خانه اش که همان نزدیکی بود رساند. آن مسافر همیشه می پنداشت نیکی افسانه ای بیش نیست، حقیقتی نیست، خدایی نیست و دنیا بر مدار قدرت و اتفاق می گردد. اما آن شب فرانمای جدیدی از زندگی را تجربه کرد و به فکر فرو رفت. و سالها بعد چنین الهام شد که آن شخص به راه حق آمده و یکی از عوامل دخیل همین خاطره رفتار نیک بوده که با وجود کوتاهی اش به تنهایی چون مدرسه و مکتبی در ذهن آن شخص شده برای درک و اتصال معنوی.
این یک اتفاق نادر نیست. بسیار شده و می شود. به راستی چرا؟ چون در وجود هر انسانی،حتی اگر در ظاهر خشن و بی اخلاق، نیروی فطرت و وجدان قرار دارد، و چون مورد کمک یا رفتاری زیبا قرار گیرد این نیرو فعال شده و شخص ناخودآگاه به آن کار و کننده اش گرایش یابد. مانند مسافری که چشم اندازی شبیه سرزمین مادری خود بیند و یا کودکی که صدایی شبیه مادرش شنود، انسان نیز با دیدن یا تجربه کردن رفتار نیک خاطرات فطری سرشتی لحظه ای بیدار شده و به آن شخص علاقه مند می شود بی آنکه بداند چرا. شاید که این علاقه را بروز ندهد و به رفتار بی ادبانه و خشن ادامه دهد اما در اعماق وجود یک روشنایی و کانالی پنهانی به وجود می آید که او را به کننده رفتار نیک متصل و علاقه مند سازد. و این علاقه آغاز ارشاد است.
پس نباید الگو کار و رفتار نیک را دست کم گرفت. آری شاید همان موقع جواب ندهد، اما فراموش هم نمی شود، در ذهن می ماند و شاید سالها بعد که تحولاتی روحی در آن شخص نیرومندتر می شود خاطره این رفتار نیک خود به تنهایی نیرویی شود موثر در تبدیل روحی و بیداری آن شخص. همه ما افرادی را در ذهن داریم که پنهانی الگوهای رفتاری شان را تقلید می کنیم. گاهی این الگوها در نتیجه یک برخورد کوتاه و ساده بودند، یک عذرخواهی مودبانه در ازای کاری که شاید خطا هم نبوده و صرفا از روی ادب و احترام بوده، یک جمله خردمندانه، یک رفتار متین و مانند اینها همه توانند در صفحه ذهن ما به یادگار مانند و آن فرد در تمام زندگی ما حضور مجازی یابد.
هنگامی که پا از خانه بیرون می گذاریم تک تک کارها و رفتارهایی که می کنیم در ذهن فرد یا افرادی ثبت شده و بخشی از زندگی آنان می شود. گاه یک رفتار نیک تواند زندگی ها را تغییر دهد. لازم نیست کار بزرگی و قهرمانانه ای باشد، همین کارهای کوچک، یک سوار کردن مسافر در باران، یک کمک ساده، یک سخن نیک، «عذرخواهی می کنم!» «شما بفرمایید دوست عزیز!» به کسی می گویی که ظاهرا خیلی عجله دارد و می کوشد با قلدری و فشار خارج از نوبت سوار اتوبوس شود، و همین جملات مودبانه آب سردی بر رفتار خشن او خواهد شد که شاید در درون او را شرمنده کند و تلاطمی پدید آرد که رفتار خود را به نقد آرد. شاید مدتی بعد او را در همان ایستگاه ببینی که به صف و نوبت ایستاده و تقلب را رها کرده. آیا این ارشاد نیست؟
پس همین الگوهای به ظاهر کوچک هم قدرت تبدیل و ارشاد دارد، دیگر چه رسد به کارهای بزرگ تر و جدی تر که دین پاک به آنان می خواند.شاید اغراق نباشد اگر بگوییم همین الگوی نیک تا حد بسیاری کافی است برای ارشاد. می گویند اگر کسی خود را اصلاح کند همسایه اش را اصلاح کرده و بعد محله را اصلاح کرده و بعد کشور را و ... پس خیلی نیازی به تاکتیک های تبلیغی و بلندگو نیست، انسان خود یک بلندگو است یک سمفونی است یک شعر است، و اگر بر زندگی و کاراکتر خود تمرکز کند و آن را زیبا سازد دنیای اطراف تا حد زیادی متاثر می شود. تمام نهضت های بزرگ در سایه کاراکتر انسانهای بزرگ بوده اند.
اگر دینی می بود که پیروان آن اکثریت انسانهای نیکی بودند، انسانهای مهربان، انسانهای کمک کننده، مودب، منصف و دارند سایر صفات ستوده آنگاه اگر هم هیچ کار تبلیغی نمی کردند همین رفتارها و الگوهای خوب به تنهایی کافی می بود تا بسیاری به آنها و به آن دین علاقه مند شوند، و چه بسا یک شهر یا حتی تمام جهان به آن دین می گرویدند.
این جای افسوس است که هیچ یک از دینهای امروزی چنین پیروانی به جامعه ارائه نداده اند. علت هم همین شریعت مداری و سایر آلودگی های دین است که چنانچه در نوشتارهای دیگر تشریح کردیم سبب شده تا تمرکز دینداران بر چیزهای جز اخلاق و نیکی قرار گیرد. دیندار امروزی، چه مسلمان، مسیحی یا سایر ادیان، و در هر جای دنیا که باشد اولویت اولش این نیست که در صف اتوبوس رفتار عادلانه و رعایت نوبت کند، اولویتش این نیست که در خیابان با کسی که توهینی کوچک روا داشته مهربانانه برخورد کرده و رفتاری زیبا به نمایش گذارد، بلکه اولویتش این است که نماز اول وقت ادا شود، جدایی محرم و نامحرم به دقت رعایت شود، در رادیو و تلویزیون کسی بر خلاف اعتقادات فلسفی یا تاریخی دین او سخن نگوید و چیزهای اینچنینی. در بعد رفتاری و اخلاقی فرق زیادی با بی دینان و افراد عادی ندارند: یک دیندار امروزی به مانند بقیه عصبانی شده و صدا بلند می کند، اگر کسی کمک خواهد به اکراه جلو رود، جانش برای چند هزار تومان می رود و در هر برنامه الافی و مهمل شرکت می کند. تنها فرق دیندار با بی دین در همین لباس، مدل ریش، اعتقادات تاریخی و هواداری از افراد و احزاب خاص است. در چنین شرایطی تعجب آور نباشد اگر جوانان و تازه واردان گرایشی به دین نشان نمی دهند، چون در میدان عمل درخشش و زیبایی خاصی از آن نمی بینند.
و نه فقط ادیان الگوی رفتاری خوب تولید نمی کنند بلکه برخی در نام همان دین و ارشاد به آن کارهایی می کنند که ضد اخلاق و انسانیت بوده و از این راه اصلا الگوی منفی می شوند. مثلا به زور می خواهند حجاب را برقرار کنند و در این راه به ضرب و شتم، تجاوز به حریم افراد و سایر کارها متوسل شده که خلاف اخلاق و شان عارف باشد. و یا به حذف فیزیکی دگراندیشان و پیروان سایر ادیان پرداخته که شامل قتل ناحق و نقض حقوق شهروندی است. و یا دروغ پراکنی و سانسور خبرها می کنند تا خود و دین خود را پاک و بهترین نشان دهند حالیکه دروغ از بدترین گناهان بوده و از نامهای اهریمن است. و خلاصه آنکه هر بدی که دین نهی می کند اینها مرتکب شده و هر شرارت که شمر دیروز کرد حسینیان امروز کنند. نتیجه آن شده که با این همه مسجد کمتر کسی به اعتقاد سجده کند و با این همه حسینیه کمتر کسی رویه حسینی و فداکارانه گیرد، و دین امری قاچاق شده که باید پنهان کنی تا از استهزا در امان باشی.
از همین ها باید درس گرفت که الگو بی شک امری مهم، و شاید بگوییم مهمترین عامل، در ارشاد است. و همانطور که الگوی خوب عاملی نیرومند در ارشاد به دین باشد الگوی بد عاملی به همان اندازه نیرومند در راندن از دین باشد. چون این فطرت انسان است که از درون می خواند. پس در اینجا پس از نوشتن این مطالب از دینداران خواهم در رفتار خود دوباره اندیشی کنند و الگوی نیک را در صدر برنامه قرار دهند. دین جز نیکی نیست و جز به نیکی گسترش نیابد.
این بود شرحی از ارشاد به الگو، که بی شک از بن مایه ترین گونه های ارشاد باشد. ارشاد به الگو روشی انفعالی است، یعنی در آن به طور مستقیم تلاشی برای هدایت فرد مقابل نمی شود. گونه های دیگری از ارشاد هستند که روش فعال هستند، یعنی به طور هدفمند فرد یا افرادی را مخاطب و طرف قرار می دهند. چون این نوشتار در باب ارشاد است پس جا دارد از برخی از این روشهای فعال که مطابق دین پاک هستند نیز یاد کنیم. باید گفت در عمل به هر دو روش انفعالی و فعال نیاز است. هر چند که روش الگو را در بالا ستایش ها کردیم و کافی خواندیم اما برای نشر عرفان در جامعه و بلکه جهان روشهای فعال تر نیز سودمند بوده و چون دنده کمکی خواهند بود. عارف خردمند باید باید با خرد خود تعادلی میان اینها برقرار کرده و هر روش را در جای خود به اندازه خود به کار برد.
از مهمترین روشهای فعال در ارشاد روش دوستی است. کسی که می خواهد کس دیگر را دستگیری کند باید ابتدا از راه دوستی وارد شود، باید او را به صرف چای یا نهار دعوت کند و شنونده شکیات و شکایات او باشد. هنگامی که بد و بیراه گفت یا توهینی کرد باید با لبخند شنود و تشویق کند او را به سخن گفتن بیشتر. و این سخن گفتن بیشتر چون جریان رودی ناراحتی ها او را بیرون ریزد و در این خلال شاید نوری به درونش تابد.
حقیقت این است بسیاری که به شرارت گراییده اند علت اصلی آن همین بوده که دوست خوب نداشته اند. این ظاهرهای خشن، این رفتارها لاتی و زنجیرها که به خود متصل می کنند به راستی از بد ذاتی درون نمی آید، از تنهایی درون می آید، از ناامیدی می آید. این خالکوبی و مدل مو سیگنالی پنهان است که می گوید من را ببینید! من را دریابید! انسان به دیده شدن نیاز دارد. مانند ماهی که چون از آب دور شد به جست و خیز می شود انسان نیز چون از محبت دور شود همینطور به تکاپو و جفتک پرانی می افتد و این قیافه ها و فیگورها نتیجه آن است نه نتیجه ذات بد.
شمار انسانهای بد ذات کمتر از آن است که فکر می کنیم. هستند بسیاری افراد که بر حسب ظاهر شاید آنان را محال برای نیکی بدانیم اما چون رفتاری دوستانه و مهربانه بر آنان کنیم ناگهان آن ذات معصوم آشکار می شود. شاید که در روند همین دوستی همچنان درشت گویی و رفتارهای به ظاهر خشن ادامه دهند اما پنهانی از این رابطه لذت برده و شکایات و سخنان بسیاری می گویند که نشانه خوبی است.
این روش دوستی روش ساده یا سریعی نیست، حوصله خواهد و گاهی چندین جلسه و حتی ماهها و سالها زمان خواهد. همه را حوصله این نیست، اما از هنرهای عرفانی یکی همین دوستی با فروافتادگان و گمشدگان است. آنچه که گشت ارشاد نام دارد باید گشت دوستی باشد: عده ای که با ظاهر مناسب و صورت گشاده بگردند در خیابانها و پارکها و دوستی کنند با کسانی که ظاهر و رفتارشان حاکی از بی دوستی است، «سلام دوست عزیز!» ارشاد باید چنین آغاز شود. همین جمله «دوست عزیز» بسیاری را متاثر کند چرا که شاید در تمام عمرش کسی او را دوست عزیز نخوانده باشد. پس همین عبارت کلید روح او خواهد بود. و بعد با او کمی بگردند، سوالاتش را پاسخ گویند، به بزمها و محافل عرفانی دعوتش کنند، و با رفتار و الگوی خوب فطرت و خاطرات آسمانی او را یاددآوری کنند. ارشاد باید چنین باشد.
در روش دوستی از عتاب، امرو نهی، و خشونت باید پرهیز کرد. باید کاملا نرم بود. هدف هل دادن فرد نیست، بلکه ایجاد شرایط آرام و مثبتی است که فرد خود با نیروی فطرت و وجدان درون خود به سمت نیکی لیز خورد. تربیت انسان بزرگسال با تربیت کودک تفاوت ها دارد. در تربیت کودک گاهی تنبیه یا کتک به کار برده می شود. اما انسان بزرگسال صاحب نفس و غرور است، و در تاثیر آنها کارهایی چون تنبیه یا کتک نتیجه کاملا معکوس داده و به جای تربیت او را بی تربیت و دین گریز کند. پس کسی که می خواهد ارشاد کند باید همین روش دوستی را به کار برد که هر روش دیگری تنها دشمنی زاید.
و حال که صحبت از تربیت کردیم، در خصوص کودکان و نوجوانان باید مکاتبی برقرار باشند برای تعالیم عرفانی، و در آنها کودکانی که والدینشان مسیر عرفان را گزیده اند از همان سنین خرد ادب و عرفان بیاموزند. مکتب داری عرفان خود نمونه دیگری از ارشاد فعال است.
در مکتب خانه عرفان اولویت اول آموزش فروزه ها و فضائل است. مثلا اگر زمان مکتب هشت ساعت در روز است چهار ساعت آن باید در خصوص اخلاق، الگوهای اخلاقی، داستانهای اخلاقی، حقیقت گوهر نیک و بد، مظاهر آنان در زندگی و سایر مسائل مرتبط باشد، و چهار ساعت دیگر به ریاضی، فیزیک،نجوم و سایر علوم ظاهریات درس شود. این به آن سبب است علم حقیقی همین شناخت نیک و بد و هدف زندگی است و سایر علوم تنها در راه همین هدف معنا پیدا کنند. در مدارس مدرن امروز که فقط ریاضی و فیزیک تدریس می شود به منهای اخلاقیات و فضائل محصولات چنین نظامی انسانهایی بی نظام باشد، در سخن سعدی: «نه محقق باشد نه دانشمند، چهارپایی بر او کتابی چند!»
مکتب داری نسبت به روش دوستی رسمی تر و اداری تر است. اما به مانند تمام روشهای دیگر پیش نیاز آن پاکی اخلاق و مقام معنوی است. پیر مکتب باید عارف باشد و نه تنها علم عرفان بلکه علم تربیت و سایر علوم مادی چون ریاضیات، ادبیات، طبیعیات و غیره را نیز بداند.
و البته این مکاتب تنها برای کودکان نیست، بلکه برای بزرگسالان علاقه مند نیز کلاسها و برنامه هایی باید باشد. در هر جامعه همیشه هستند عده ای در مرحله طلب و جستجو، و گذر چنین افرادی به اینگونه مراکز و مکاتب خواهد افتاد چون گذر پوست به دباغخانه. و چه روشی سودمندتر از اینکه افراد در این مراکز به نیکی پذیرایی شوند و راه گرویدن آنان به دین پاک هموار؟ مکاتب و خانه های عرفان باید زیبا و آراسته باشند، با معماری مناسب، کتابهای نفیس و تابلوهای نقاشی. آنجا باید مرکز علم باشد، مرکز هنر، و جایی که در هر گوشه آن حکمتی درس شود، یا داستانی پندآموز و الهامی روایت شود که مانند انواری آن ساختمان را به ماکت کوچکی از بهشت فرا زمینی تبدیل کند که جستجوگران در جستجوی آن هستند. دین باید با چنین ویترینی در بازار دنیا نمایه گردد، و فهمانده شود که دین همان زیبایی و برازندگی است، و نیازی به بی دینی نیست تا از لذت اینها بهره مند شد.
این بود روشهایی از ارشاد که دین پاک تجویز و تشویق می کند. عده ای به این روشها ایراد گرفته که به تنهایی کافی نیستند و در کنار آنها باید زور و خشونت نیز به کار رود. این عقیده از قدیم رواج داشته و در تاریخ تمام دین ها برهه هایی از زور و خفقان رخ داده (و می دهد) که تاثیر آنها را در جلوی چشم داریم. با اینحال نظر به سیطره این طرز فکر بر اذهان مذهبیون امروز لازم است در این مورد کمی بحث شود.
نخست به این افراد باید گفت که تاثیر الگو، دوستی و سایر روشها که در بالا ذکر شد را دست کم نگیرند. اینها نیرومندتر از آنانند که روی کاغذ به چشم خورند. آن داستان معروف از دزدی که شمعدانهای طلا را دزدیده و در فرار بود تا آنکه صاحب شمعدانها در جاده به او رسید، و حالیکه بیم آن می رفت نزاعی درگیرد بر خلاف عرف معروف صاحب شمعدان ها درپوشهای طلای آنها را نیز به دزد داد و گفت که اینها را فراموش کرده بودی و من دویدم به دنبالت که اینها را به تو دهم تا شمعدانها قابل استفاده شوند! و همین برخورد گذرا با الگویی از نیکی و بخشش آن دزد را به یک قدیس بدل ساخت که بعدها سبب نجات بسیاری شد. و یا آن معلم که در مدرسه اخراجی ها و بی انضباط ها بود و با شاگردان به طرزی دوستی کرد که شیرینی حکمت و زندگی شریف را به حدی چشیدند و به نظم و انضباط شدند.
این ها داستان و افسانه نیست، اگر هم هست می تواند به حقیقت پیوندد. هیچ چیز مانع نشود ما چنین حرکات و رفتارهایی کنیم. تاریخ و همینطور دنیای اطراف ما شاهد این ماجراها و یا موارد مشابه بوده اند و بسیار دیده شده که افرادی که ظاهرا امیدی به هدایتشان نبوده در یک آن هدایت شدند با یک رفتار زیبا، با یک بخشش زیبا، با یک لبخند، با یک سلام صادقانه و چای دوستانه.
در علت و ریشه این هدایت های آنی کمی توضیح دهیم. عرفان مراحل گوناگون دارد که روح انسان از آنان گذر کرده تا سرانجام صفات نیک در او نمایان شوند. اینطور نیست که کسی عارف به دنیا بیاید، و هر کس باید این مراحل را در طول عمر طی کند. حال شاید کسی مثلا در شش سالگی به مرحله ای رسد که سیره نیکش نمایان شود، اما برای برخی دیگر این مرحله تا بزرگسالی و بلکه میانسالی به طول می انجامد.
حال آنچه باید بدان توجه داشت اینکه بسیاری افرا در مرحله «طلب» هستند، یعنی مرحله ای که شوقی برای کشف حقیقت در قلب انسان متبلور شده، اما در عین حال ابرهای شک و تنبلی های نفس این شوق را به کنار رانده و چنین می شود که در زندگی روزمره نفس و تمایلات باطل مسلط می شوند. چنین کسی ممکن است فراتر کشیده شده و برخی حالات و رفتارهای اهریمین را نیز متجلی کند، چون درشت گویی، پرخاشگری، مدل مو یا لباسهای ناهنجار که ظاهری خشن و ترسناک القا کند. اما باید دانست که اینها بر حسب ظاهر است و در درون او هنوز یک علاقه و جدل برای کشف حقیقت در جریان است. اما این از ما پنهان است، و شاید که با دیدن ظاهر او چنین انگاریم که او هدایت پذیر نیست و اگر تمام دنیا هدایت شوند این یکی نشود! اما خیر! چون این شخص به تعامل با یک عارف و انسان پارسا می شود آن نور و کنجکاوی درون تحریک شده و اگر رفتار آن انسان پارسا بر طبق اصولی که در بالا گفتیم نمایانگر نیکی باشد و گفتگو به سمت درست پیش رود آنگاه شاید که آن نور درون غلبه کند و فردای آن روز زندگی دیگری برای وی آغاز شود.
البته هستند کسانی که از مرحله طلب فرو افتاده و نور درونشان کاملا کور شده. آری اینها هدایت نشوند، اما نباید بسیاری دیگر را با آنان اشتباه گرفت تنها به دلیل مشابهت ظاهری. بسیاری از این رفتارهای درشت و ظاهر های خشن مانند آن ببر کاغذی هستند که کودکی در پشت آن نهان بود.
پس روشهایی که در بالا گفتیم تواند بسیاری را، اگر نه همه را، هدایت کند. باید از این مخالفان پرسید که آیا اصلا این روشها را امتحان کرده اید که می گویید کارآمد نیستند؟ حقیقت این است که بسیاری از ایشان هرگز چنین نکرده اند. همین مذهبیون امروز در برابر چشمهای ما هستند. آیا الگوهای خوبی از نیکی و فروزه ها هستند؟ آیا اخلاقی حسنه و مهری زاینده از آنان می تراود که مایه امید و علاقه مندی دیگران شود؟ آیا ارشادگران آنان، یعنی همین برادران منکراتی و گروههای گشت، روششان با دوستی و کلام شیرین است؟ آیا این مساجد و برنامه های نعره و نوحه آنان الهام بخش حقیقت جویان تواند بود و آن را مثالی از خانه حکمت و فرهنگ که در بالا گفتیم توان دانست؟ اگر پاسخ به اینها منفی است پس ما ایشان را دعوت می کنیم که روشهای ما را حداقل یک بار امتحان کرده و نتایج را مقایسه کنند. حق میان ما داوری خواهد کرد.
حقیقت این است که تعریف ما و ایشان از دین متفاوت است، و همین ریشه این شده که در خصوص استفاده از خشونت اختلاف نظر رخ دهد. در تعریف ما دین با نیکی و صفات نیک تعریف می شود و پس بداهتا این نمی شود که صفات نیک را با استفاده از صفات بد آموزش داد. مثلا نمی شود به کسی ادب را با فحش بیاموزند یا مهربانی را با کتک. چون اینها ضد همان نیکی باشند و عرفان آموز نتواند مفهوم را با عکس آن درک کند. پس در دین ما ارشاد با زور و خشونت نتوان بود که اینها خود بر خلاف فروزه های نیک باشند.
اما دین ایشان متفاوت است و با اخلاقیات و صفات تعریف نمی شود. دین ایشان عبارت است از یک مجموعه از اعمال و عقاید. مثلا دیندار باید ریش گذارد، شلوار پارچه ای به پا کند، نماز و روزه را در زمانهای خاصی انجام دهد، غدیر خم و برخی دیگر وقایع تاریخی را بی چون و چرا بپذیرد و مانند اینها. همچنین در بعد اجتماعی دین این است که در هر کوچه ای یک مسجد باشد، کلیسا و مراکز سایر ادیان نباشند، بامداد و شامگاه در تلویزیون اذان نشان داده شود و غیره. پس دین یک کیفیت اخلاقی و پاکی درون نیست، یک کار است، یک وضعیت است. و برای رسیدن به این وضعیت قاعدتا هر کاری مجاز خواهد بود چرا که این وضعیت برابر دین و برابر خواست خدا است. اینجاست که خشونت توجیه پیدا کرده و به میان می آید. چنین دینداری می پذیرد که برای برقراری دین، که یک مجموعه از شرایط است، می توان خشونت نیز به کار برد و این جدل مانند شده به جنگ های پیامبران یا اسطوره ها. پس این تعریف خاص ایشان از دین سبب شده تا یک حالت «هدف وسیله را توجیه میکند» به وجود آید.
و این خشونت ها و فشارها سبب شده مسجد در هر کوچه برقرار شود، شلوار پارچه ای و ریش برقرار شود، تابلوهای «یا علی» و «یا ضامن آهو» همه جا بالا شوند، اما اخلاق نیست، عدالت نیست، تقدس نیست، و نه تنها نیست بلکه بالعکس آن هست و کشور ما در عین اینکه از مذهبی ترین کشورهاست از بی اخلاق ترین ها نیز هست! این تضاد نتیجه همان «هدف وسیله را توجیه می کند» است. خیر! هدف وسیله را توجیه نمی کند: هدف و وسیله در اینجا از یک جنس و یکی هستند: هدف نیکی است و وسیله نیز نیکی است. در دین پاک دین یک وضعیت نیست، بلکه همان نیکی و کیفیت درونی افراد است. اگر هم در گروه دینداران نمودهایی ظاهر می شود، مانند لباس ساده و پارچه ای، اینها تجلیات صفات درون و به اختیار خود افراد است نه اجبار یا شریعت.
در این راستا لازم است کمی در خصوص خشونت بگوییم. خشونت و اعمال زور جایگاه خود را در زندگی دارد اما نه در حوزه ارشاد بلکه برای دفع و بازداشت جنایتکاران. جنایت یعنی هر عملی که امنیت جامعه را بر هم زده و خطری بسیار جدی یا جانی برای افراد عادی ایجاد کند. نمونه های آن همان چیزهایی است که هر روز در روزنامه می خوانیم، چون سرقت مسلحانه، قتل، تجاوز و سایرین. در اینجاست که باید با زور و اسلحه وارد شد و جنایتکار را متوقف و بند کرد. این مورد استفاده از خشونت و زور را هر انسانی می پذیرد، و دنیای امروز نیز پذیرفته و این ماموران پلیس که با اسلحه و باتوم می گردند برای همین هستند. بی شک شغل آنان شریف بوده و در عین برخورداری از خشونت حقیقت آن ضد خشونت است.
پس این باشد جایگاه زور و خشونت، که باید برای مقابله با جنایتکاران باشد، برای مقابله با جرم باشد. ریش مدل دار داشتن، بی حجاب یا بدحجاب بودن، عقیده نداشتن به خدا و مادی گرایی به تنهایی جرم محسوب نشده و نباید با عامل آن برخورد فیزیکی و پلیسی کرد. چنین فردی تا وقتی که خطر جانی یا مالی برای کسی نداشته باشد باید آزاد باشد و با حقوق مدنی برابر. ارشاد او نیز باید با روشهایی که در بالا گفتیم باشد: با الگو گذاری، دوستی و آموزش صحیح دین. اگر هدایت شد که مبارک ها باد، اگر نشد او را باید به حال خود واگذاشت. حال اگر وی از حد اختلاف عقیده و بیان فراتر رفت و در نتیجه اعتقاداتی که داشت دست به اسلحه یا نیرنگ برد و زندگی و جان دیگران را به خطر انداخت آنگاه لاجرم به فراخور کردارش باید وارد عمل شد و با زور و کتک او را گرفت و دربند کرد. اما این دیگر ربطی به ارشاد نداشته و در حوزه اقدامات پلیسی و امنیتی قرار می گیرد.
پس جایگاه خشونت را روشن کردیم، و دیدیم که جایی در ارشاد ندارد. ارشاد باید با همان روشهای نرم که در بالا گفتیم صورت گیرد. البته آگاه هستیم که این روشهای نرم قابلیت معجزه آسا نداشته و شاید نتواند تمام جامعه و یا شمار کثیری را به دین آورد. از این حیث مخالفان ما درست می گویند. اما در اینجا حقیقت دیگری نهان است و آن این است که اصلا قرار نیست تمام جامعه ارشاد و دیندار شود.
از حقایق عرفان این است که در عالم هستی دو گوهر نیک و بد وجود دارند، و در آن روز ازل که به هم رسیدند و از برخوردشان عالم هستی به وجود آمد، این پیمان را بستند که سهم هر یک نیمی از آفرینش باشد و بدین سان دنیا آغاز به گردیدن کرد و آفرینش نیک و اهریمینی هر دو با هم به جهش و چخش شدند. پس از اصول گیتی این است که نیم انسانها نیک و نیم دیگر شر هستند. و زندگی نبرد میان اینهاست. این نبرد تا زمان رستاخیز (فرشگرد) در جریان است و تا پیش از آن هرگز نشود که بدی از میان رود و دنیا نیک و مدینه فاضله شود. انسانهای نیک هر اندازه هم که تلاش کنند و موفق شوند حداکثر نیم جامعه دیندار شوند و نیم دیگر همچنان در شرارت و انگیزه های بد باقی مانند.
پس با دانستن این، نباید از ارشاد توقع داشته باشیم که دین را در کل جامعه را منتشر کند و همه پیرو گردند. هدف این است که تلاش خود را کرده باشیم و سهمی در این نبرد ابدی نیک و بد داشته باشیم. هدف این است افراد بیشتر تا آنجا که می شود و قسمت است به دین آیند. سایر افراد را باید رها کرد. اما استفاده از زور خشونت نتیجه معکوس داده و همان کسانی را هم که قرار بوده در طرف دین باشند از دین پرانده و وزنه را بیشتر سوی اهریمن کشد.
پس از آداب ارشاد این است که با الگوسازی، دوستی و سایر روشها که گفتیم جلو رفته. اگر ارشاد شد که شد، اگر نه با دعا به خدا واگذاریمش، در کلام سعدی «مراد ما نصیحت بود و گفتیم،حوالت با خدا کردیم و رفتیم» باید دانست همه قرار نیست ارشاد شوند. حال اگر این افراد بی هیچ آزار و خطر در میان ما زیسته نیازی به نگرانی و اقدام دیگری نیست. اما اگر در راستای افکار منحرف به عمل شده و آسیب جانی یا مالی رساندند آنگاه است که مسئله به حوزه پلیس و قانون وارد شده و بسته به آنکه چه خلافی کرده باشند زور و خشونت ممکن است اعمال شود.
از دیگر آداب ارشاد میزان ارشاد آن است، یعنی ارشاد نباید آنقدر زیاد و شدید باشد که حالت بمباران تبلیغی به خود گیرد و همه را بیزار کند، و نه باید اصلا نباشد، که بر طبق کلامی از انجیل چراغ برای آن نیست که در زیر لحاف پنهانش کنی بلکه برای آنست که بیرون باشد و بر همه بتابد. بدین سان انسانهای نیک باید درجه ای از تبلیغ را از راههای معقول و معمول به کار گیرند تا اعتقادات و سبک زندگی خود را به جامعه معرفی کنند. بدین سان آن دسته از انسانها که حقیقت جو هستند جذب شده و آن دسته که باطل جو هستند اتمام حجت شوند. عزلت نشینی و پنهان کردن حکمت اصلا خلاف حکمت و وجدان است که گفته اند: «چو بینی که نابینا و چاه است، اگر خاموش بنشینی گناه است!»
ارشاد چون نردبانی سوی آسمان است. ارشادگر، یا پیر، چون پدری برای جامعه است. انسان دو پدر دارد: یکی پدر بیولوژیکی که جسم وی از وی آمده و دیگری پدر معنوی که روح او از وی آمده، و منظور از روح او همان آموزه هایی است که نیروهای تقدس را در فرد زنده کرده و مانند آن است که گویی روحی نو در او دمیده شده. یک پدر بیولوژیکی چند یا حداکثر ده یا بیست فرزند تواند داشت، اما پدر معنوی تواند به صدها نفر و بلکه یک جامعه روح دهد و تولد معنوی آوردشان. چنینی کسی را پدر جامعه و پدر آن سرزمین نامند. جاودانگی او یک تفسیرش همین ماندگاری او و الگویش در یاد و جان انسان هاست که نسل اندر نسل به این دنیا می آیند و از او هدایت و خط می گیرند. او سعدی و حافظ و مولوی سرزمین خود است. اینکه کسی به چنین مقامی رشد لازمه آن است که در عرفان و انسانیت جلو رفته باشد، در دانش و اخلاق جلو رفته باشد، و ذهنش شمه ای از هستی ایزدی را لمس کرده باشد تا نوری از بهشت را به این زمین آورد. این برادران باتوم به دست، این صدا بلند کن های هوچی گر، خیلی دور هستند از این تصویر. اینها خود پرده داران جهنم هستند که به جای ارشاد ارعاب به زمین آورده اند.
پس این بشود که دینداران ابتدا در دین خود و سپس در روش ارشاد خود تجدید نظر کنند. چنین بشود که دین نیکی باشد، ارشاد الگوی نیک باشد، گشت ارشاد گشت دوستی باشد، چنین شود که روی گشاده نشان دیندار باشد نه پیشانی بسته و دینداران با همین لبخندهای دوستانه و دعوتگر دیگران را جذب کنند، جوانان را جذب کنند، آن دوست مهربانی باشند که در زندگی او غایب بوده و به پرتگاه روحی کشانده، آن صدای گمشده باشند. ارشاد اینگونه نیز تواند بود. ما آن شکل ارشاد را دیده ایم، حال این شکل را هم ببینیم، و این راه حل نهایی و رستگاری جامعه خواهد بود.