از چیزهایی که بسیار با عرفان آمیخته شده فقر و فقیر بودن است. امروز از اولین تصویرهایی که از عرفان و سیروسلوک در ذهن می آید انسانی است با لباسهای کهنه که نان خشک و هسته خرما می خورد و در کنج کلبه ای کوچک یا خرابه در حال عبادت، روزه و سایر اعمال ریاضتی است. این تصویری است که تاریخ و ادبیات عرفان از دیرباز به جای گذارده و عارفان همیشه به این شکل توصیف شده اند. القابی چون درویش یا فقیر که به عرفا اطلاق می شده نیز گویای اهمیت عنصر فقر در زندگی ایشان باشد. در تمام اینها خط فکری کلی این بوده که رفاه و تلاش برای کسب مال دنیاگرایی است و خلاف معنویات. در نتیجه عارف باید به چیزهای مادی بی اعتنا باشد، خانه نداشته باشد، مرکب نداشته باشد، غذا یا اصلا نخورد یا اگر می خورد به ندرت و از حد نان جو و آب فراتر نرود، لباسش از حد بوریا و پشمینه فراتر نرود،‌ شغلش کارهای دستی و بسیار کم درآمد باشد ... و به کلام دیگر تا آنجا که می شود پرهیز کند و از حد نیازهای اکید زندگی بیش نرود. این لازمه پیشرفت در راه معنویات انگاشته شده است.

صوفیان که گروه عمده ای در عرفان بوده اند این فقرگرایی را بسیار ارج نهاده و در صدر برنامه های خود قرار داده اند. برخی از ایشان تا آنجا رفته که حتی داشتن شغل را خلاف طریقت می دانستند، و ازینرو از هر فعالیت و مسئولیت اجتماعی کناره گرفته و برای امرار معاش دست به گدایی و قبول نذری می کردند. بدین سان وارد حوزه متارکه و رهبانیت می شدند که بسیار شبیه راهب های مسیحی و بودایی است. این دسته از صوفیان گروه هایی بودند بیکار و بی عار، که با لباسهای ژنده و پاره در بیابانها و گورستانها ول چرخی و دریوزگی می کردند و قرار بوده که الگوی تقدس و زندگی خدایی باشند.

البته در دنیای اسلام جریانهای فکری دیگری بوده و این فقرگرایی جنبه عمومیت نداشته، از جمله که پیامبر خود اسلام و اطرافیانش در کار سیاست بوده و همه قدرتمند و مالدار بوده اند. همینطور در زمانهای اخیر که دین وارد سیاست کشور شده بسیاری الگو پدید آمده از افرادی که مقام و منصب داشته و در عین حال مومن و معنوی هستند. هر چند که این آمیزش دین و سیاست میوه های تلخ بسیاری داده اما این قسمت آن الگوی خوبی بوده و تا حدی اندیشه فقرمحوری و فقرگرایی را کمرنگ کرده. باید گفت در برخی ادیان دیگری مانند مسیحیت سنتی و بودایی بحث فقر و دنیاگریزی رواج بسیار بیشتر داشته و در برخی موارد از پایه های دین و طریقت باشد. کشوری مانند هند عرصه ای تمام عیار از این گونه افکار باشد.

با این حال در دین و کشور ما نیز تاثیر این اندیشه کم نیست و تا به امروز هم ادامه یافته. هنوز در پس زمینه ذهنی بسیاری اندیشه های دنیاگریزی نهفته و آثاری از آن به جا باشد. هنوز هم به شکلی توقع داریم که عارف بی چیز، بی خانه، بی غذا و حتی بی کار باشد. هنوز هم لباسهای کهنه و بدقواره، صورتهای نخراشیده و نتراشیده، بدنهای حمام نرفته، ماشین ها و موتورهای داغان و غیره در صحنه دین و عرفان قرار دارند و به سان ارزش و حتی لازمه ای از دین فرض می شوند. در سریالی که از زندگی امام علی ساخته شده بود در صحنه هایی که قسمتی از او را نشان می داد ردایی ریش و کفن مانند بود و کفشی نابود که حتی در زباله دان ها مانند آن ندیده بودیم. یک انسان کامل و عارف با چنین سر و وضعی تصویر شده و به سان الگو به جامعه ارائه می شود. بسیاری حدیث ها و روایات نیز در میان است از زندگی فقیرانه بزرگان. روایتی است که امام علی روزی داشته همان کفش را وصله می زده و خطاب به کفش می گفته که من شرمنده باشم که تو را برای بار صدم وصله می کنم، و یا روزی در حیاط مسجد به سخنرانی ایستاده و جایی را انتخاب کرده که در آفتاب افتد و همچنان که سخن می راند لباسش را نیز تکان می داد، گفتند یا علی! این چه کاری است؟ گفت من همین یک لباس را دارم که امروز شسته ام و الان هم دارم خشکش می کنم ... چنین باشد در خصوص سایر عرفا و بزرگان و تمام آنها همینطور بی چیز، ژنده پوش و نان خشک خور تصویرشده اند.

ذهنیت نهفته در پس تمام این روایات و توصیفات این است که فقر یک فضیلت است، یک ارزش است و نشانی از درک و اعتلای معنوی، و چنین حکایاتی از بزرگان نقل کرده اند تا منتهای فقر و نداری این افراد را تایید و صحه گذاری کنند. نتیجه این ذهنیت هم همین است که از یک سو افراد را از ورود به عرفان ترسانده و از سوی دیگر سبب سهل انگاری و بی اعتنایی به کارهای دنیا شده و بسیاری از ورود به کاسبی،‌ سیاست و سایر عرصه های زندگی اجتناب می کنند به سبب آنکه دنیاگرایی باشد. سوالی که مطرح می شود این است که آیا به راستی فقر یک صفت نیک است؟ آیا سبب یا نشانه رشد معنوی است؟ آیا فعالیت های اقتصادی و شغل های مدیریتی یا پردرآمد خلاف عرفان است و لباس خوب پوشیدن، غذای خوب خوردن و خانه داشتن انسان را از خدا دور می کند؟ آیا باید فقیر شد؟ اینها سوالاتی است که در ذهن عرفان پژوهان بی شک پدید آید و تاکنون پاسخ به آنها به شکلی بلی بوده اما ما خواهیم پاسخ متفاوتی دهیم و زمینه را از دید عرفان حقیقی توصیف نماییم.

در عرفان پاک و سرشتی که ما موعظه می کنیم مسیر عملی خلاصه می شود در یک کلمه نیکی، که در تمام ابعاد هستی باید باشد: در پندار، گفتار و کردار. رشد روحانی و تعالی روح در نتیجه نیک بودن و صفات نیک داشتن باشد. آنچه که باید بدان توجه داشت این است که این نیک بودن ارتباط مستقیمی با وضع اقتصادی فرد نداشته و در هر حال چه فقیر چه غنی جا برای آن وجود دارد. کسی که فقیر است محدودیتهای بسیاری دارد و نتواند هر کار به انجام رساند، اما تواند آن آشغال را که بر زمین افتاده بردارد، تواند با احترام و ادب به دیگران سخن گوید، تواند صف را رعایت کند، تواند مراعات دیگران کند، این کارها که دیگر خرجی ندارند. علاوه بر اینها فقیر بودن فرصتی باشد تا صفات نیکی چون نومید نشدن و توکل به خدا را بطور خاص تمرین و شکوفا ساخت، و به طور همزمان برای حل مشکل فقر خود کوشید، به دنبال کار رفت، به دنبال تحصیل و تخصص رفت، مهاجرت کرد و غیره. همینطور کسی که مالدار است تواند به همین فقیران کمک کند، تواند بیمارستان و آسایشگاه برپا کند، تواند خانه های فرهنگ و عرفان سازد و بسیاری خدمات دیگر. پس شخص می شود هم فقیر عارف باشد و هم ثروتمند عارف و عرفان در هر دو صورت وجود تواند داشت.

در ارتباط با اینکه کدامیک از این دو حالت فقر و غنی بودن در عرفان ترجیح دارد، باید گفت در کلام کلی فرق اساسی نباشد، اما اگر معیار نیکی و کار نیک باشد شاید به شکلی بتوان گفت مالدار بودن حتی بهتر باشد چرا که موقعیت بیشتر برای کار نیک و خدمت به دیگران دهد. البته برای چنین فردی دامها و تله هایی نیز وجود دارد، از جمله که ثروتمندی علاوه بر بیشتر کردن موقعیت برای کمک و خدمت به دیگران موقعیت برای طمع ورزیدن، عیاشی های افراطی، مواد مخدر و سایر لذات خطرآور را نیز بیشتر کند. همچنین ریز کاری هایی مانند غرور پنهان (غروری که در نتیجه کار نیک دست دهد و فرد پنهانی خود را بهتر از دیگران داند) نیز خطر وقوع دارند. اما تمام این تله ها با حکمت قابل شناسایی بوده و عارف بی شک باید چنین حکمت هایی را آموخته و یا خود مکاشفه کند. پس با فرض اینکه عارف تواضع پیشه کرده و ثروت خود را هدیه و امانتی از خدا بیند که به سان نردبانی سوی او باشد و کار نیک را اکیدا با ذهنیت خدمت و نشان دادن ارادت به حضرت دوست انجام دهد آنگاه ثروتمندی او به سودش باشد و از فقیر بودن بیشتر در پیشرفت معنوی یاری دهد.

در اینجا پیروان فقرگرایی اشکالاتی در این تعریف و برداشت ما از عرفان یافته و ایراداتی گیرند. از آن جمله که گویند که خیر، ثروت داشتن همانا موقعیتی برای فساد و گناه داده و زرق و برق دنیا در نهایت فرد را به دام اینها خواهد انداخت. باید گفت این گزاره درست است که انسان مالدار فرصت بیشتری برای گناه کردن دارد اما فقیر نیز انگیزه بیشتر برای گناه داشته باشد. فقر هر چند قدرت اجرایی فرد را کم و یا هیچ می سازد اما نیاز و اضطراری که ایجاد می کند گاهی قوه محرکی شوند برای حیله های پیچیده تر و مهلکتر. این روشهای کلاهبرداری محیرالعقول که هر روز شکل های جدیدی از آن آشکار می شوند از همین منبع نشات یافته اند. این طبیعت انسان است که محدودیت گاهی او را تواناتر می سازد.

ثروت هر چند که موقعیت برای کار بد را افزایش دهد اما عقده ها و حسرتها را نیز کاهش دهد،‌ انگیزه برای حیله و کلاهبرداری را نیز کاهش دهد. همچنین ثروت امکانات و فراغتی را فراهم کند تا در سایه آن فرد حکمت و ادب آموخته و در جهت عرفان حرکت کند. ثروت در این راهها هم تواند بود. ثروت فقط برای خرید کاخ تجملی و هلیکوپتر اختصاصی نیست، برای خرید کتابهای عرفان و آموزش اخلاق، و داشتن وقت برای مطالعه و تفکر بر آنان نیز تواند بود. اگر فقر آورنده خوبی می بود در وضعیت کنونی ایران باید شاهد بیشترین مقدار معنویت و کمترین مقدار مکر و دروغ و کلاهبرداری می بودیم، اما آیا این چیزی است که در اطراف می بینیم؟ مقایسه کشورهای ثروتمند با فقیر نشان از تفاوت قابل توجهی در میزان جرم و جنایت و فساد ندارد، و حتی آمار گاهی به نفع کشورهای ثروتمند باشد. پس این تئوری که مال سبب فساد است چندان با مشاهدات اطراف نخواند.

ایراد دیگر که پیروان فقرگرایی گیرند این است که گویند ثروت و رفاه انسان را به شکم چرانی، شهوترانی و افراط در سایر لذات جسمی کشانده و از این راه نفس تقویت و روح تضعیف می شود. نقاشی هایی که در کتابها از فرد ثروتمند کشیده می شود همیشه مرد فربهی را نشان می دهد که بر تختی لمیده با ظرفهای میوه و انگور در اطرافش و ران مرغی را به دست دارد و دندان می کشد. این تصاویر گویای این ذهنیت رایج است که ثروتمند انسانی است بنده شکم و زیر شکم که در نتیجه آن فاقد شعور اخلاقی و معنوی شده است. در این خصوص باید گفت که آری، افراط در لذات جسمی، مانند غذا خوردن، بی شک تاثیرات منفی در وجود انسان داشته از جمله اینکه قوای شهود و معنوی تضعیف یا منقطع شوند. اما راه حل آن فقیر شدن نیست، راه حل این است که دانست غذا خوردن و سایر امور جسمی حد و حدودی دارد. راه حل در آموختن حکمت و آیین زندگی است. در ارتباط با خوردن، حکما و طبیبان از دیرباز رهنمونهایی کشف و آموزش داده اند، از جمله اینکه غذا باید در وعده هایی مشخص و زمانهایی کم و بیش ثابت مانند صبح، ظهر و غروب صرف شود و مقدار غذا باید اندکی کمتر از سیری کامل (یا به عبارتی دیگر به محض اولین حس سیری) باشد. در بین وعده های غذایی باید از خوردن، حداقل از خوردن جامدات، خودداری کرد و این روزه میان وعده ای به نفع و سلامتی او باشد و سبب نشاط. علاوه بر مقدار غذا خود نوع غذا نیز مشمول احکام و حکمت هایی است. از جمله که غذا باید از مواد طبیعی باشد و تا حد امکان از مواد مصنوعی و کارخانه ای مانند شکرها، رنگ ها، طعم های مصنوعی و غیره پرهیز کرد. همچنین بسیار بجاست عارف از خوردن گوشت نیز تا حد امکان پرهیز کند که علاوه بر پاکیزگی غذایی پاکیزگی اخلاقی نیز به همراه آورد از آنجا که حیوان و موجود دیگری در رنج و درد نشده برای شکم او. حکمت و آیین های مشابهی نیز باشند برای سایر امور جسمی مانند خواب، لباس، خانه،‌ نظافت، آرایش و غیره که البته در این مقاله نشود به تمام اینها پرداخت و باشد در جایی دیگر در خصوص این آیین ها نویسیم که ضامن زندگی نیک و پرنشاط باشد. اما در اینجا به اندکی از آنها اشاره کردیم به سان مثالی تا روشن سازیم کارها دارای حدود و آدابی باشند و راه حل مشکل شکم چرانی و شهوترانی در آموختن و درک اینها است.

اینکه شخص فقیر شود و نتواند غذا تهیه کند و به این سبب از شکم رانی دور ماند روش درستی به نظر ناید. این شخص شاید که در بعد فیزیکی شکم رانی نکرده اما در ذهنش هسته و هوس برای اینکار هنوز وجود دارد و همین او را ناپاک سازد. در این زمینه داستانی است که روزی درویشی به دیدار عارفی رفت و او را در خانه ای اعیانی یافت با خادم ها و باغبانان و مدام افراد و بازرگانان به آن آمد و شد می کردند و بسیاری معاملات و پولها رد و بدل می شد. با خود اندیشید که این چه بساطی است که به راه است و این بیشتر به سلطنت ماند تا طریقت. پس از چند روز اجازه مرخص شدن خواست. عارف گفت «ای درویش، من هم با تو می آیم» درویش گفت «یعنی تمام این مال و قصر را رها می کنی؟» عارف گفت آری و با هم همسفر شدند. چون از دروازه شهر خارج شده و اندکی در بیابان پیش رفتند ناگهان درویش گفت «آه، من کشکول خود را در قصر جا گذاشتم، شما کمی اینجا درنگ کنید تا من بروم آن را آورم!» عارف گفت «ای درویش! من تمام قصر و مال خود را رها کردم اما تو نتوانی یک کشکول را رها کنی؟! پس تو شایسته همراهی من نباشی!» این را گفت و از راه رفته باز گشت. این است حقیقت و ذهنیت بسیاری از انسانهای فقیر و درویش نما: دست از گناه و حرص خالی اما ذهن پر از آن!

پرهیزگاری حقیقی باید در ذهن باشد، باید به پشتوانه عقیده و حکمت باشد نه اجبار. پرهیزگار کسی است که می تواند شکم چرانی کند اما نمی کند به خاطر حکمت و اعتقادی که دارد. پرهیزگاری برآمده از فقر ارزشی ندارد. این به مانند آن است که کسی را مقتول کنیم با این دلیل که او را از ارتکاب خطاها و گناهان نجات دادیم. باید گفت این عدم ارتکاب گناه برای او سبب رستگاری و اعتلای وجود نشود. این اعتلا وقتی می بود که شخص زنده می بود و موقعیت داشت برای ارتکاب گناه اما از آن به اراده و اختیار خود احراز می کرد به خاطر نیکی، به خاطر انسانیت، به خاطر خدا و حقیقت. پس فقیر بودن به این دلیل هیچ ارزشی نخواهد داشت.

این را هم به پاسخ های بالا اضافه کنیم که در عرفان پرهیزگاری به معنای کم خوردن یا کم پوشیدن نیست، بلکه معنای «اندازه» خوردن و پوشیدن است. این خواست خدا بوده که جسم انسان را چنین آفریده که نیازهایی دارد و باید چیزهایی از محیط اطراف مانند هوا، آب و غذا را به درون کشد و با آنها به سوخت و ساز و ترمیم خود پردازد. هیچ نفسی نتواند بدون این تعاملات زنده ماند و یک کس هر قدر هم پرهیزگاری کند باز هم نتواند به کلی از نفس کشیدن، نوشیدن و خوردن پرهیز کند. آنچه که باید از آن پرهیز کرد افراط و اسراف است نه از خود غذا یا لباس و پرهیزگاری در عرفان به این معناست. پس فقیر شدن و عدم استطاعت برای تهیه غذا یا لباس کمکی در جهت پرهیزگاری به این معنا که در عرفان است نکند.

گاهی نیز طرفداران فقر بهانه آورده که فقیر بودن فرصتی دهد برای درک رنج های فقرا و همدردی با آنان. گفتارهایی با این مضمون را نیز به امام علی نسبت دهند که سبب آن ردای نخ نما و نان های خشک که می خورده همین بوده که می خواسته حال یتیمان را مدام در پیش چشم داشته و چنین نشود که جایگاه خلافت و قدرت او را غافل سازد. باید گفت این هدف بسیار نیکی است که انسان درک و همدردی با فقرا داشته باشد، و این که گاهی مانند آنان خورد یا پوشد برای درک بهتر احوال ایشان ضرری ندارد و بلکه امری مفیدی نیز تواند بود. اما چنین کاری برای مدتی اندک کافی باشد و نیازی نیست تا کسی کل زندگی خود را به فقر و مسکنت گذراند تا این مهم حاصل شود. چنین کاری تنها به سان تمرینی است، که مثلا عارفان یک یا چند روز نان خشک خورند و لباس کم پوشند و سایر جنبه های زندگی یک فقیر و خیابان گرد را تجربه کنند، و همین زمان برای درک مصائب و تقویت همدردی کافی خواهد.

آنگاه این همدردی به خودی خود کافی نیست، بلکه نتیجه آن باید این شود که عارف حرکتی کند و برای رفع فقر و مشکلات این افراد بکوشد. در اینجاست که عارف باید به جایگاه قدرت و ثروت خود بازگردد و بکوشد تا با منابعی که در اختیار دارد مشکلات مردم را حل کند. کل عرفان همین باشد. همدردی خالی کافی نیست. چند روز نان خشک خوردی و دیدی که ملت چه می کشند، حال باید نان خشک را کنار و با غذای مقوی نیرو گیری تا در جهت رفع این مشکل بکوشی، در جهت برقراری عدالت، در جهت دفع ظالمان و زالوهایی که عامل نان خشک خوری دیگران هستند، در جهت ایجاد دنیایی که در آن هیچ کس نان خشک نخورد و همه همین غذای مقوی تو را خورند.

حقیقت این است که وجود فقیران و خیابان خواب ها در جامعه بیش از هر چیز نشان بی کفایتی همین انسانهای دیندار و عارف است که نتوانسته اند پندارنیک، گفتارنیک و کردارنیک را آنطور که باید در جامعه پیاده کنند و در عوض بی عدالتی و تبعیض همه گیر شده. فقیر بودن و دست نیاز به خلق داشتن خلاف شرافت و کرامت انسان است و این مشکل را باید حل کرد نه آنکه خود نیز فقیر شد و مشکل را دو چندان کرد. اینکه کسی خود را فقیر و ناتوان کند تا درد یتیمان و مسکینان را دریابد مانند آن است در قایقی سوار باشی و ببینی کسی دارد غرق می شود، و به جای گرفتن دست او از روی قایق خود نیز به آب پریده و دوتایی با هم غرق شوید! آری، در اینجا تو رنج غرق شدن او را تجربه و همدردی کردی اما آیا این کمکی به او کرد؟ عارف باید کوشد نجات دهد، کمک رساند و مشکل حل کند، و برای این هدف باید کسب مال و قدرت کند. در خصوص همدردی نیز چند روز تجربه فقیری کافی خواهد بود. اما اینکه کسی از مال و شغل خوب رو گرداند و تمام عمر در فقر و ناتوانی باشد خلاف عرفان و طریقت آن است که نیکی و کمک به دیگران باشد.

برخی نیز از حد این ایرادات معلولیتی فراتر رفته و اصلا خود ثروت و رفاه را به خودی خود و به ذات بد می دانند. در اندیشه اینان ثروت داشتن و کلا هر عملی در جهت کسب منابع مادی بر خلاف معنویت بوده و اصل نیک بودن و پاک بودن را نقص می کند. همانطور که یک عمل غیراخلاقی، مانند دزدی، پاکی و معنویت را بر هم می زند کسب مال و رفاه نیز پاکی و معنویت را برهم زده و خاصیت مشابه دارد. در اندیشه اینان جهان مادی و جهان معنوی دو عرصه جدا و متضاد بوده که پیشرفت در یکی سبب پسرفت در دیگری باشد. از اینرو برای پیشرفت معنوی باید از پیشرفت مادی، از شغل و هر گونه درگیری در کارهای دنیا بازماند. بدین سان اندیشه دنیاگریزی و متارکه بوجود می آید.

این اندیشه دنیاگریزی از زمانهای قدیم و در بین اقوام گوناگون وجود داشته. همواره عده ای بودند که با مشاهده نقایص دنیا و پستی های جسم چنین برداشت می کردند که این دنیا بر ضد معنویت و کمال انسان است. رفته رفته این گونه اندیشه ها دامن گرفته و از آن فلسفه ها و مکتب ها به وجود آمده که دنیا و مادیات را تماما باطل می داند. در اندیشه این مکاتب دو نوع آفرینش وجود دارد: آفرینش روحانی که تماما خوب است، و آفرینش مادی که تماما بد است. آن دوگانگی که ما در خوب و بد می بینیم اینها در روح و ماده می بینند و مرز خوب و بد همانا مرز مادی و غیر ماده باشد. از اینرو دنیاگریزی یک فضیلت و بلکه لازمه ای برای رستگاری انگاشته می شود، و در اینجا دنیاگریزی یعنی پرهیز از تمام چیزهایی که در دنیا و در محدوده حواس است. بدین سان دامنه فقر از حد غذا و معاش فراتر رفته و شامل پرهیز از تمام چیزها می شود، حتی چیزهای خوب و زیبا: عارف نه تنها باید از داشتن شغل و ثروت بپرهیزد، بلکه باید از غذای خوش طعم نیز بپرهیزد، از لباس تمیز و اتو شده بپرهیزد، از اتاق خوش ساخت و دکوره بپرهیزد، از موسیقی و طنین های زیبا بپرهیزد ... چرا که اینها چه خوب چه بد چه زیبا چه زشت همه در قلمرو دنیا بوده و در نتیجه مهر باطل خورده اند.

برخی از این مکاتب علاوه بر پرهیز از دنیا و مادیات خواهان عمل به عکس آن هستند، به این معنی که عارف به خود سختی دهد و بر خلاف خواهش های تنی عمل کند، مثلا غذای بد مزه خورد، لباس کم پوشد، به جای اتاق تمیز در غار یا لجن زندگی کند، به جای صندلی نرم بر خار یا میخ نشیند و مانند اینها. بدین سان موضوع ریاضت مطرح شده و باور این است که این ریاضت سبب نیرومند شدن روح و قوای معنوی می شود. روح مانند مرغی در قفس تن و ماده اسیر شده، و چون این قفس با ابزار ریاضت ضعیف و سست شود پرنده تواند آن را کنار زند و سوی آسمان و پدر آسمانی پر گیرد. این تصویری است که اینان در ذهن دارند.

این اندیشه های دنیاگریزی و ریاضتی به شکل ها و درجات مختلف در بسیاری مکاتب و مذاهب ظاهر شده است. در شرق مذاهب بودایی، جینی، هندو و یوگا از این طرز فکر متاثر بوده و دنیا را «رنجی» دانسته اند که باید از آن خلاص شد. در غرب نیز رگه هایی از این اندیشه را در فلسفه یونان می بینیم، و بعد مکاتبی موسوم به گنوسی در رم شکل می گیرند که بنیان کار را بر همین دنیاگریزی و تضاد ماده با معنویات گذاشته و در این جهت بسیار جلو می روند. بخش هایی از این افکار گنوسی بعدها به مسیحیت وارد شده و رهبانیت مسیحی را بوجود می آورد، و شکل های ملایم تری از این رهبانیت به اسلام وارد شده و طرق صوفی گیری، قلندری و رندی را بوجود می آورد.

در تفکر گنوسی و مکاتب منشعب از آن ماده خاستگاه شر است و روح خاستگاه خوبی است. دنیای مادی و امور آن هیچ ارتباط و نقشی در رستگاری انسان ندارد. دنیا یک چیز زاید است، یک انحراف، یک سراب. عارف تا می تواند از مشغول شدن و درگیر شدن به کارهای دنیا پرهیز کرده، و در عوض وقت خود را در راه رستگار شدن اختصاص دهد. اینکه این راه رستگار شدن چیست در بین مکاتب اختلاف است اما در اکثر آنها این راه از طریق آموختن یا درک کردن یک دانش مرموز و مبهم موسوم به «گنوس» می باشد که نام این مکاتب نیز از همان گرفته شده است. البته دانسته نیست این گنوس چیست و آیا یک فلسفه است یا اشاره به بیداری یک شهود و درک دارد. به هر حال راه کسب گنوس و رستگاری ربطی به این دنیا ندارد و باید جدای آن و دور از آن و با ابزار ریاضت، مراقبه، مطالعه و غیره به کسب آن پرداخت. اینکه کار نیک و آبادانی انجام شود کاملا خارج از بحث این مکاتب است که در نظر ایشان هر کاری در این دنیا، حتی کمک به دیگران و آبادانی و خدمت، همه پوچ و بی فایده بوده و مانند ساختن قلعه های ماسه ای در ساحل باشند که زود باشد فرو ریخته و جز محنتی نباشد.

عرفان حقیقی بی شک این عقاید گنوسی را نپذیرد و ایرادها گیرد. نخستین سوالی که مطرح می شود اینکه اگر خدا آفریننده دنیا و چیزهای مادی است پس چرا اینها باید بد باشند؟ آیا خدا بد آفریده؟ برخی مکاتب گنوسی تا آنجا رفته اند که می گویند اصلا خدا آفریننده نبوده بلکه شیطان آفریننده این دنیا بوده و خدا کسی است که می کوشد ما را از آن نجات دهد. برخی دیگر نیز می گویند خدا آفریننده بوده و در ابتدا جهانی بوده نیک و روشن، اما بعد به دلایل شوم و مبهمی این پاکی برهم خورده و به مانند سفالی بر رودخانه که ترک خورد و آب بدان وارد شده و پایین کشدش دنیا نیز در زمانی نامعلوم شکست هایی برداشته و شیاطین به شکلی بدان وارد شده و تصرف کرده اند. بدین سان جهانی که ما در آن هستیم جهانی «سفلی» بوده که تحت حکومت و کنترل شیطان است و ارتباط ما با خدا و عالم نور به کلی منقطع شده.

در خصوص این اندیشه ها عرفان می پرسد آیا به راستی دنیای ما تماما شیطانی و بد است؟ آری در این دنیا بدی ها نیز هست، زشتی ها، چیزهای خطرناک، رفتارهای پلید و غیره، اما به همان اندازه چیزهای خوب نیز هست: زیبایی ها، هنرها، حکمت ها و غیره. باغی است زیبا با گلهای رنگارنگ و چمن های سبز، حال در یک گوشه از آن سگی یا حیوانی فضولات انداخته و قسمتی از باغ آفت زده، اما انصاف نباشد کل باغ را بد و زشت انگاریم، هنوز می توان از آن زیبایی ها بهره جست. بدیها حداکثر نیم این دنیا را در بر گیرند ولی نیم دیگر خوب خواهد بود. اینکه دنیا را تمام بد انگاشت چیزی جز منفی گرایی مفرط نیست و چنینی افرادی بایست زندگی رقت باری می داشته اند که چنین اعلان داشته اند. آنگاه در عقیده عرفان این بدیها در دنیا برای هدفی هستند که آوردگاهی پدید آید و نبردی میان خوب و بد و فرصتی که انسانها انتخاب کنند به کدام سوی نبرد گرایند و بدین سان سرنوشت خود را رقم زنند. پس اگر چنین هدفی در میان باشد وجود بدیها و نقیصات در جهت هدف بوده و آن را نتوان نقص دانست. با این فرض، دنیا با تمام بدیهای و زشتی هایی که دارد و محدود بودن زمان آن باز هم در جهت هدفی که دارد بی نقص و در کمال آفریده شده.

همچنین این عقیده که خوب و بد با مادی بودن یا نبودن تعریف شود منطقی نباشد. در اندیشه عرفان خوب و بد کیفیاتی است که در تمام ابعاد هستی، هم در بعد معنوی و هم در بعد مادی ظهور تواند کرد. در همان عالم معنوی که اینها تماما نیک می دانند بدیهای و مظاهر اهریمن به شکل هایی چون جهل، غرور، طمع و سایر صفات بد تجلی تواند کرد، و در عالم مادی که اینها تماما بد دانندش نیکیها و مظاهر حق به شکل هایی چون رنگ های رنگین کمان، عطرهای خوب، چهرهای زیبا و غیره تجلی تواند کرد. پس خوب و بد در تمام گستره آفرینش باشد و از این رو است که در خصوص نیکی گفته اند نیکی در پندار، گفتار و کردار، و نه فقط در کردار چرا که کیفیت نیکی، و همینطور بدی، در تمام لایه های آفرینش تواند بود و محدود به دنیای جسم یا دنیای روحانی نباشد.

این اندیشه هم که در مکاتب گنوسی و ریاضتی رایج است و می گوید انسان از عالم نور به این دنیا اسیر شده و دنیا را قفسی برای روح می داند در اندیشه عرفان باطل است. انسان اختلاطی از نور و تاریکی است و فقط نور نیست. این نتیجه کارها و اعمال او در این دنیاست که تعیین می کند در نهایت او به دنیای نور تعلق یابد یا به دنیای تاریکی. پس انسان تنها «مرغ باغ ملکوت» نیست بلکه «گرگ دخمه هبلوت» نیز تواند بود و این به انتخاب خود اوست. همچنین مسیر این انتخاب از این دنیا و زندگی در آن می گذرد، پس دنیا و زندگی دنیایی قفس نیست و برای هدفی است و همانا خود دروازه ای سوی بهشت کمال باشد.

هر چند امروز بسیاری از مذهبیون به طور خاص این فلسفه های گنوسی و متارکه ای را پیروی نکنند اما تاثیرات این افکار در تمام مذاهب هست و در پس زمینه ذهنی بسیاری رگه هایی از گرایشات دنیاگریزی وجود دارد که تبعات منفی بسیاری داشته و در اینجا به برخی اشاره کنیم. اولین آنها اینکه انسان را نسبت به کارهای دنیا سهل انگار و بی اعتنا کند. اینکه کارها درست انجام نمی شود، مدیریت وجود ندارد، در ادارات هر کی هر کی است، امروز پل می سازند و فردا فرو می ریزد و غیره همه نشات گرفته از همین طرز فکر است که «دنیا دو روز است» و«انشاالله درست می شود». در نتیجه این افکار آن ممارست و بررسی که برای انجام کارها و پروژه های بزرگ لازم است انجام نگرفته و نتیجه آن هم همین است که می بینیم.

باید گفت سهل انگاری و کارها را درست انجام ندادن مخالف عرفان حقیقی است که بنیان آن بر کار نیک انجام دادن و خدمت است. در عرفان باید بر خلاف آن بود و کارها را به دقت و درست انجام داد، البته نه با انگیزه سود شخصی یا وابستگی های غیرمعقول به نتیجه کار بلکه با انگیزه انجام کاری نیک که یگانه راه کمال و رشد روحانی انشان است. آری دنیا دو روز است اما در همین دو روز است که سرنوشت ابدی تو تعیین می شود، و آن هم بستگی به اعمال تو دارد. پس به پا خیز و در این دو روز بنیان یک زندگی ابدی را بساز. همینطور در خصوص این انشاالله گفتن ها و به اصطلاح «توکل» کردن ها باید گفت توکل آداب و حکمت هایی دارد و معنای آن این نیست که هیچ کاری نکنیم، یا کارها را سرسری انجام دهیم، و توقع داشته باشیم تا خدا بقیه آن را به انجام رساند. خیر! خود خدا این کارها را به ما محول کرده و حال آیا ما می خواهیم آنها را دوباره به او بازگردانیم؟ آری خدا توانا است و یقین می توانسته تمام این کارها را خود انجام دهد و ما را نیازی به تلاش نباشد. اما خواست او چنین نبوده. خواست او این بوده تا این کارها برای ما باشد تا مسیر نیک و بد به وجود آید، تا نبرد میان نیک و بد صورت گیرد، تا هر کس انتخاب برای رفتن به سرای روشن یا سرای تاریک داشته باشد. این است که می بینیم در این دنیا هیچیک از نیازهای ما به خودی خود تامین نشده و باید برای آن تلاش کرد. حتی ساده ترین نیاز انسان مانند نان نیز از زمین نروییده و باید با زحمت و تکنولوژی آن را پدید آورد. پس از همین نشانه ها باید حقیقت عالم هستی را دریافت و دانست که در دنیا کارها بر عهده ماست و خدا آنها را انجام ندهد: خدا پل نسازد، خدا نان پدید نیاورد، و اگر ما این کارها را انجام ندهیم انجام نخواهند شد. این نظم عالم است، این قانون عالم است که آفریدگار آن خواسته. این یک فلسفه یا عقیده شخصی نیست، حقیقتی است که داریم می بینیم و در طول تاریخ نیز مشهود بوده.

پس توکل به معنی عدم انجام کار یا سرسری انجام دادن نیست، بلکه این است که کار را تا آنجا که می شود درست انجام دهیم و در آن قسمت که خارج از عهده ماست دعا کرده و به خدا واگذاریم. مثلا من این گندم را می کارم و در کاشت آن، تهیه خاک آن و آفت زدایی آن نهایت تلاش و بهترین دانش را به کار بسته ام، حال در خصوص طوفان و آفات ناشناس غیرمترقبه به خدا توکل می کنم. من شغل مهندسی در شرکتی را می گیرم و در انجام پروژه های آن بهترین تلاش را کرده و تمام فاکتورهای مهندسی را در نظر می گیرم، و در آن قسمت هایی که خارج از اختیار من است مانند اختلاف با پروژه های دیگر، قطع شدن بودجه، کم شدن نیروی کار و غیره به خدا توکل می کنم. اینکه کارها را انجام ندهیم یا درست انجام ندهیم و بعد به خدا توکل کنیم حتی مغایر ادب و نوعی سوء استفاده از رحمت و مهر خداست. کارهای ما به سان هدیه هایی هستند که به خدا می دهیم و این هدیه باید به بهترین حالات و احسن مقامات باشد.

از دیگر زیانهای ذهنیت دنیاگریزی این است که زیبایی و ظواهر خوب را از زندگی عارفان برده و تصویر بدی از دین و عرفان می دهد که در آن افراد با لباسهای بد قواره و چهرهای ژولیده در صحنه حضور دارند. چنین منظری سبب علاقه مندی دیگران به دین و عرفان نشود و همانا نیروی دافعه ای باشد. باید گفت زیبایی از مظاهر حق است و بی شک عارف باید این مظهر را در زندگی خود متجلی کند. این به معنای تجمل گرایی و اسراف در زرقیات و برقیات نیست، بلکه با همان چیزهای ساده و طبیعی نیز می توان زیبا بود، می توان دلپذیر بود. اینکه لباسی اتو کشیده پوشیده شود، بدن نظافت شود،‌ مو و صورت به شکلی قابل قبول اصلاح شود، گلدان گلی در جنب در ورودی قرار داده شود و غیره به خوبی این مهم را به انجام رساند و تجمل نباشند. اما ذهنیت دنیاگریزی چنین کرده که بر عکس این باشد و حتی برخی از ایشان چنین شده اند که گویی از هر گونه زیبایی ظاهری بدشان می آید و آن را بر خلاف معنویات می دانند. امروز کسی که مرتب، تمیز، لباس خوب و اصلاح کرده باشد «سوسول» است، غربی است، بی دین است. باید بد لباس بود، شلخته بود، بدچهره بود، بو داد تا با دین شد، تا حاجی شد، تا خوب شد. این ژنده گرایی بی شک مانع گسترش دین شود. دین باید سبب نشر نیکی ها شود که زیبایی های ظاهری (و البته طبیعی) از مظاهر آن است. اگر هم کسی در صورت یا ظاهر خود نقصی دارد باید آن را به چیزهای دیگر پوشاند و در کل تصویر خوبی به جامعه ارائه دهد. بد منظری و آلودگی تصویری ایجاد کردن مخالف عرفان باشد.

در برخی ادیان و مکاتب فکری این افکار و اصول دنیاگریزی بسیار مشهود بوده و اصلا تعریف کننده معنویت و راه رستگاری باشد. در کشوری مانند هند باورها و افکار دنیاگریزی به اوج رسیده در اعماق دلها و نظام های اجتماعی آن رسوخ کرده، چنانکه بسیاری تارک و خیابانگرد شده و جامعه نیز از آنان حمایت کرده و غذای مجانی و مکان خواب در اختیار آنان گذاشته می شود. فلسفه هایی نیز بافته اند که مثلا انسانها در رده های مختلفی از تکامل هستند و متکامل ترین آنها همین راهب ها و تارک های خیابان گرد و کارتن خواب هستند که تمام مدت یک جا نشسته و ذکر و مراقبه می کنند. اما سایر افراد که در این درجه نیستند، مانند مهندسان، بازرگانان، پزشکان و کلا تمام افراد شاغل، اینها به دلیل نفس و ناتوانی های روحی است به این شغل ها گماشته شده و نتوانسته اند مانند راهب ها ترک همه چیز گویند. برای این افراد راه رستگاری این است که به همین راهب ها و تارک ها پول و غذا دهند و بدین سان ارتقاء وجودی یابند. در نتیجه بسیاری غذاهای مجانی و امکانات رفاهی برای تارکان در این جوامع فراهم شده و هر کس تواند بدون شغل و کار به حیات ادامه دهد و تمام آنچه که می خواهد یک ردای نارنجی است که نشان راهب بودن اوست. این ماشین تارک پروری سبب شده تا این افکار دنیاگریزی و زیانهای آن نهادینه شوند، سبب شده که افراد فوج فوج تارک و خیابانگرد شوند، سبب شده که کشوری مانند هند با آن هوای مناسب برای کشاورزی و آن همه جمعیت و نیروی کار و بسیاری دیگر ثروت ها از فقیرترین و کثیف ترین مناطق عالم باشد، چرا که در عقیده ایشان شغل داشتن و آباد کردن یک فضیلت ثانوی است، و فضیلت حقیقی در شغل نداشت و آباد نکردن است، در یک جا نشستن و مراقبه کردن است، در هیچ خوردن، هیچ نگفتن، هیچ جنبیدن و هیچ کاری نکردن است. اینها هستند که معنویت و بالاترین سطح آن را تعریف کنند.

در اینگونه طرز فکرها معنویت با همین متارکه تعریف می شود، و عارف و قدیس کسی است که از جامعه و کارهای آن کناره گرفته و علاوه بر آن از نیازهای ضروری بدن نیز تا حد زیادی پرهیز می کند و با غذایی بسیار اندک یا هیچ و در مکانی مانند غار زیسته و حتی از حرکت کردن نیز پرهیز کرده و تمام وقت خود را به بی حرکت نشستن در یک جا، که مراقبه فرض می شود، می گذراند. در یک کلام از تمام نیازها و خصوصیات انسانی پرهیز می کند. در نتیجه چنین پرهیزهایی ادعا می شود، راست یا دروغ، چنین شخصی صاحب قدرت هایی ماورالطبیعه مانند خواندن ذهن دیگران یا شناور شدن در هوا می شود. اینها را نشانه قدیس بودن و عارف بودن می دانند. مثلا وقتی میخواهند بگویند فلان کس یک عارف بزرگ است می گویند که او در روز تنها یک لیوان آب خورده و می تواند آینده را پیشگویی کند یا روی ذغال داغ راه رود.

در این ارتباط باید گفت که عرفان حقیقی چنین پرهیزگاری ها و قدرتهای ماورالطبیعه را تایید نمی کند. هدف عرفان این نیست که انسانهایی تربیت کند که بتوانند تمام روز بیحرکت در یکجا نشینند یا با یک تکه نان خشک در روز و یک لا لباس در زمستان زنده توانند ماند که این بیشتر موضوع چیزهایی مانند مسابقه های استقامتی باشد. هدف عرفان تربیت و تولید «انسان» به معنا و به صفات است. البته اینکه کسی غذای ساده مصرف کند و در سایر نیازها کم مصرف و کم نیاز باشد چیز بدی نیست، اما این ربطی به عرفان ندارد. اینگونه پرهیزگاری ها مانند هیچ نخوردن و بی حرکت نشستن و قدرتهای ماورالطبیعه منشعب از آنها همه صرفا مهارت محسوب شوند نه فضیلت. مهارت انواع بسیاری دارد و هر انسانی شماری از آنها را دارد. اما مهارت داشتن، حتی مهارتهای بسیار نادر، به خودی خود سبب رستگاری نباشند. رستگاری به این است که از این مهارتها چطور استفاده شود. رستگاری به جهت گیری قلب انسان سوی نیکی است نه مجموعه مهارتهای او. هدف عرفان این نیست که انسانی ایجاد کند که غذا نخورد، بلکه این است که انسانی ایجاد کند که مال حرام نخورد، هدف این نیست که انسان شناور در هوا ایجاد کند، بلکه این است که انسان مفید در زمین ایجاد کند، هدف راه رفتن روی ذغال داغ نیست بلکه راه رفتن روی زمین با تواضع است، با نیکی است، با کمک به دیگران است.

در عرفان حقیقی پرهیزگاری به اجتناب از اسراف، تجمل گرایی و افراط در هوس ها اطلاق شود. مثلا اینکه کسی کفشی پوشد که قیمت آن معادل یک ماشین دست دوم باشد برازنده عارف نیست و امری تجملی و اسرافی است. اما اینکه کفش اصلا نپوشد هم درست نیست، بلکه باید کفشی با کارایی مناسب و قیمت معقول پوشد و آن اضافه پول خود را صرف کمک به نیازمندان یا سایر امور خیر کند. چنین است در خصوص لباس، ماشین و سایر اقلام زندگی. همینطور در خصوص غذا خوردن باید حدود را رعایت کرد و غذا را در تعداد مشخصی وعده صرف کرد و نوع غذا نیز باید نوع طبیعی باشد و از خوراکی ها با بسیاری مواد شیمیایی و طعم های مصنوعی و نامانوس پرهیز کرد. همچنین باشد در خصوص سایر نیازهای جسمی، تمام آنها شامل حدود و حکمت هایی هستند که انسان عارف و حق باید آنان را ادراک کند و عمل کند. در عرفان پرهیزگاری به این معنا باشد، به معنای استفاده درست و به اندازه چیزها. این چیزی است که ساده زیستی یا طبیعی زیستی نیز نام دارد و از فروزه های نیک باشد. اما اینکه کسی از نیازها و کارها کلا اجتناب کند در عرفان باطل است و سبب رشد معنوی نباشد.

افکار و باورهای دنیاگریزی همواره ابزاری در دست اهریمن است تا جریان نیکی و خوبی را در عالم متوقف سازد. اساسا هدف اهریمن این است که انسانها را از انجام کارهای نیک و آبادانی دور کند و در این راه هر حیله ای به کار برد. از جمله این حیله ها القا خشم، شهوت، حسادت، طمع و سایر فروزه های بد است که یک حالت فراموشی نسبت به وجدان و اصل نیکی ایجاد کرده و انسان را متعاقد به انجام کارهای بد کند. اما تمام انسانها تحت سیطره این فروزه های بد قرار نگیرند و همواره عده ای از ایشان به نیروی فطرت در مقابل این رذایل اخلاقی ایستند. برای اینگونه افراد اهریمن ابزار مذاهب دروغین و فلسفه های انحرافی از جمله همین اندیشه دنیاگریزی و تارک نشینی را به کار برد و در لباس عرفان به جنگ عرفان آید. این است که می بینیم در دنیایی که هشت میلیارد جمعیت دارد به ندرت کسی یافت شود که بر مدار حق زندگی کند و نیکی را سرلوحه و هدف داشته باشد. چرا که اهریمن بسیاری را با همین شهوات و طمع ها از میدان درستکاری به در کرده و آن عده اندک هم که به ندای وجدان در مقابل این وسوسه ها و اباطیل ایستاده اند بر دوش هر یک خرقه درویشی انداخته و در خیابانها به گدایی یا چله نشینی واداشته. این است فریب اهریمن و قدرت بیکران او در منحرف کردن که هر کس را به شکلی به در برد. به مانند شعبده بازی که از کلاهش انواع چیزها بیرون آورد او نیز انواع حیله ها از از کلاه تاریک ذهنش بیرون آورده و هر کس با یکی از آنها فریفته: یکی را با زن، یکی را با زر، یکی را با خشم، یکی را با خنده، یکی را با گریه و یکی را هم با متارکه و دنیا گریزی. در نتیجه تمام انسانهای نیک از گردونه کنار رفته اند و نیروی آنها در زمینه برقرار کردن عدالت و نیکی خنثی شده، و در عوض عنان تمام کارها به دست انسانهای بد افتاده و بدی در تمام عرصه ها یک استاندارد شده، چنانکه امروز درآمد باید از راه طمع باشد، سیاست باید از راه دروغ باشد، ازدواج باید از راه فریب باشد، و هر پیشرفت در راه این اباطیل زرنگی و موفقیت به حساب آید و چنین کسی الگوی دیگران شود. شروع تمام اینها همین دنیاگریزی و سایر فلسفه های مشابه باشد که سبب شده انسانهای خوب هیچ کار نکنند و در نتیجه آن انسانهای بد همه کار کنند.

اما عرفان حقیقی چنینی تصویری نپذیرد. بلکه انسان های نیک باید به پا خیزند و حضور فعال داشته باشند. آنها نیز باید به مشابه انسانهای بد و طماع به دنبال پول روند، به دنبال پست سیاسی روند، به دنبال مقام روند، اما بر خلاف انسانهای بد باید اینها را نه برای منافع پست خویش بلکه برای گسترش نیکی و مهربانی و برقراری عدالت خواهند. هدف از تمام این دوندگی ها باید این باشد که ظلم متوقف شود و هیچ کس خسته و بی چاره نگردد. هدف باید ایجاد الگو باشد و تشویق دیگران تا آنها نیز بهترین ضمیر خود را ظاهر سازند و از انسانی پست به انسانی اعلی تبدیل شوند. چنین کسی یک جوانمرد حقیقی خواهد بود، یک عارف حقیقی و یک مرد حق.