دنیا در سراشیب سقوط است؛ سقوط اخلاق، سقوط دوستی، سقوط فضایل، و سایر ارزش‌های انسانی؛ و از آن سو در ظهور است بی‌اخلاقی، بی‌شرافتی، دشمنی، افسردگی، تنهایی، و سایر شرایط نامطلوب.

پیشرفت در تکنولوژی و سامانه‌های هوشمندی نیز این شرایط را درمان نباشند، و حتی بدتر کنند این دردها را با تمام شواهد که در اطراف می‌بینیم. پس این گفته معروف که «زمان همه چیز را درست می‌کند» شاید این بار درست نباشد.

همچنان که به تحلیل تحلیلگران و هشدار هوشیاران، بحران‌هایی جهانگیر در آینده نزدیک در پیش داریم، بحران‌هایی چون فزونی جمعیت و تخریب محیط زیست، یک بحران به مراتب بزرگ‌تر در میان باشد: بحران اخلاق؛ که اسب آن وحشی‌تر و سریع‌تر از سایر بحران‌ها سوی ما می‌تازد، چنانکه پیش از آنکه تخریب محیط زیست یا گرمایش جهانی ما را نابود کند، ما خود خودمان را نابود کنیم در هرج و مرجی چون غرب وحشی در قرون گذشته.

ظهور هوش مصنوعی و به کارگیری آن در حکومت‌ها و مراکز قدرت نیز تنها صفحه‌های بیشتری ضمیمه کند به این کتاب غمنامه از احوال امروز ما. چنانکه گویی اینها جامعه‌ای ترسیم می‌کنند از انسان‌ها بی‌انسانیت، یک جنگل به واقع، که در آن قدرت در دست عده‌ای معدود به مشابه تایتان‌های افسانه‌ای افتاده باشد، که نه رحمی دارند و نه اخلاقی، و تمام آنچه که دارند میل به قدرت بیشتر است. حال چه کسی ما را نجات تواند داد؟ آیا شاهد عروج اهریمن هستیم؟

اما خدایی هست؛ خدایی که نگذارد اهریمن به تمام هستی مسلط شود، هر چند که تا مرز این مهم رفته باشد. خدا، آن اصل ایزدی و مقدس، که ما را به این دنیا آورد و حفظ کرد در برابر خطرها و آسیب‌ها.

به یاد آور وقتی کودک بودی و شاید موقعی در جایی تنها بودی و خطری نزدیک می‌شد، اما خدا به شکلی پنهان موقعیت را تعدیل کرد و خطر بر کنار شد. پس تو از آن سلامت ماندی، و بسیاری دیگر موانع را خدا به همین منوال برداشت کرد تا کمرت نشکند، و تو رشد کردی چون گلی در دامن کوه، چون پیچک بر دیوار. خدا به تو درک داد، خودآگاهی داد، امید و قدرت داد، تا بشوی قوی‌پنجه‌ای که امروز هستی.

حال چطور این خدا، پس از این الطاف، ما را رها کند تا در دست اهریمن‌ها هلاک شویم؟ آیا این اندیشه بی‌انصافی نیست؟ در کلام حضرت سعدی: «فراموشت نکرد ایزد در آن حال - که بودی نطفه مدفون و مدهوش - روانت داد و طبع و عقل و ادراک - جمال و نطق و رای و فکرت و هوش - کنون پنداری ای ناچیز همت‌ - که خواهد کردنت روزی فراموش‌؟»

پس همین خدا، که ما را در ابتدای پیدایش حفظ کرد، این دنیا را نیز حفظ خواهد کرد، و سد کند احاطه کامل اهریمن را به آن. پس شرایط امروز هر چند که ناراحت‌کننده است اما نومیدکننده نیست.

از همان گذشته‌های دور خدا بسیاری پیامبران و روشندلان در بسیاری قبایل و ملت‌ها انگیخته کرد و دانش خود و یاد خود را در آنان بیدار کرد. و آنان قوم خود را به یزدان پاک فراخواندند و راه رسیدن به او، که همانا اخلاق و صفات نیک است، را توصیف کردند. بدین‌سان این دانش رستگاری و آرامش از دهان این پیامبران و پارسایان مقدس به قوم ایشان رسید و نور نیکی از رخ ایشان به دیگران تابید؛ و در سایه این رهنمون‌ها و آموزه ها در جامعه اخلاق پدیدار شد، مراعات و دوستی پدیدار شد،‌ ادب و دانش‌های نفیس پدیدار شد، عدالت برقرار شد و شاخ ظالمان و سوداگران شکسته شد.

اما پس از هر پیامبری گروهی پیامدر آمدند که پیام آن پیامبر را دریدند؛ و آن آموزه‌های ساده و اخلاقی پیامبر را برای نفع خود و به قدرت رسیدن خود تحریف و تغییر کردند؛ و بسیاری آیین‌ها، شریعت‌ها، فلسفه‌ها، ساختارها، افسانه‌ها، یاوه‌ها، و سایر عناصر ناپاک را به بدنه این دین افزودند. و در کوتاه‌زمانی، این عناصر ناپاک تمام دین را در سلطه گرفتند و آن آموزه‌های پاک پیامبر در تاریکی تاریخ گم گشت. و دین همان جهلی شد که پیامبر در ابتدا با آن در نبرد بود.

و این وضعیت تمام دین‌های امروز باشد، که همه تحریف شده‌اند و از مسیر درست منحرف. ده فرمان موسی امروز شده ششصد فرمان و حکم شریعتی؛ دو فرمان عیسی (خدایت را دوست بدار و همسایه‌ات را دوست بدار) تبدیل شده به الهیاتی ثقیل و پیچیده از تثلیث و فدیه و چه و چه؛ و «آمنوا و عملوا الصالحات» قرآن نیز شده صدها جلد کتاب در احکام طهارت و نجاست، ریش و روزه، و ظاهریات دیگر. سایر ادیان نیز به عاقبت مشابهی گرفتار آمده‌اند و همه ناپاک شده‌اند.

و این ناپاکی ادیان کنونی عامل اصلی بی‌اخلاقی و افول فضایل در سطح جهان است؛ چرا که در سایه ناپاکی‌ها و تحریفات این دین‌ها نتوانند نسل‌های جدید را الهام دهند و در آنان فره و فرهش، و اخلاق و صفات به وجود آورند. پس دنیا به سرگشتگی افتاده است.

در چنین شرایطی خدا همچنان به مریدانش الهام می‌دهد تا دین پاک را تبلیغ کنند. دروغ است که می‌گویند الهام خدا تمام شده؛ دروغ است که می‌گویند خدا خاموش شده و کلامش را باید در الواح هزاران سال پیش جست. نه، خدا زنده است و حاضر؛ خدا اینجاست، همان‌طور که دیروز بوده، همان‌طور که هزار سال پیش بوده. آنکه با موسی سخن گفت امروز با ما نیز بگوید.

همان‌طور که خدا در گذشته پیامبران و خادمانی برانگیخته، امروز نیز چنین کند برای نجات دنیای محنت‌دیده، برای نجات مظلوم از ظالم، برای برقراری عدالت، و رستاخیز درستکاری و درست‌بینی.

در این راستا، خدا به ما نیز الهام داده برای چنین ماموریتی؛ چرا که خدا فروتنان را گزیند و نه متکبران و مدعیان را. و ما این مأموریت را در هوای خدمت به انجام بریم و نه برای هوا و منفعت، و نه خواهان مزد یا شهرت هستیم. شهرت همه برای خداست، و این کلمات همه از خدا سرازیر شده‌اند.

پس در روح و قدرت پیامبران قدیم، کلام خدا را اعلام می‌کنیم، با شجاعت و بدون ارفاق. چرا که هدف از این امر خوشامد فلان گروه و بهمان فرد نیست، و نه هدف جلب جمعیت و هوراکش است، بلکه هدف بیان حقیقت است در عریان‌ترین شکل خود. و این مانند ذغال داغ در کف دست است، که شاید بسوزاند و نگاه داشتن نتوانی.

این دین راستین است، که تمام پیام‌آوران راستین آموزانده‌اند. خواننده حقیقت‌جو وقتی این مقاله را بخواند در قلب خود روشنایی آشنایی را احساس کرده که فروغ چراغ حق است که در قلب تمام انسان‌هاست، و در این کلمات شبیه همان‌هایی می‌یابد که خود سال‌ها در دل پنهان داشته است.

و از خواننده‌ای که به عرفان عقیده نداشته نیز می‌خواهیم با دید بی‌طرفی و بلندنظری، یک بار این کلمات را مرور کند؛ چرا که هیچ‌یک از بحران‌هایی که در پیش داریم، یا کنون بدان گرفتاریم، حل نشوند بدون دین حقیقی و بدون خدای حقیقی،‌ که ریشه مشکلات همین نبود این‌هاست. تکنولوژی و راهبردهای سیاسی نتوانند روح بیمار را درمان کنند.

خدایی که ما پرستش می‌کنیم روح و سرچشمه حقیقت، نیکی، زیبایی، حکمت و تمام صفات عالی دیگر است که در زندگی به دنبالشان هستیم. خدا زنده است؛ به راستی چطور تواند بود که سرچشمه زندگی خود بی‌زندگی باشد؟ پس ما با او حرف می‌زنیم، و او پاسخ می‌دهد، و این ارتباط سنگ بنای دعا و ارادت به خدا در زندگی ماست. با این ارتباط است که ما قدرت می‌گیریم، و بیماری‌های روحی و ذهنی درمان می‌شوند، و طلیعه الهام آغاز می‌شود.

راه رسیدن به این خدا دو بخش دارد: پرستش و نیکی؛ که در آن، پرستش یعنی پرستیدن خدا در پاکی و راستی؛ و نیکی یعنی کارهای نیک، پرورش فروزه‌های اخلاقی و صفات عالیه. این دین پاک و فطری است، و راه پاک سوی یزدان پاک که تمام حکیمان و مقدسین در تمام زمان‌ها تجویز کرده‌اند. پس چرا انسان باز روی می‌تابد و به بحث‌های پیچیده می‌پیچد؟

وقتی خدا را پرستش می‌کنی، فلسفه و الهیات در میان نیاور، بلکه او را صرفاً چون قدرتی برتر بین؛ چیزی که هنوز نمی‌دانی چیست. با این بینش، در برابر او سجده کن در فروتنی و احترام، و خواهان باش او خودش خودش را به تو بیاموزد؛ چنانکه در کلام حکیم توس: «پرستنده باشی و جوینده راه – به ژرفی و فرمانش کردن نگاه.» این است معنی پرستش «در پاکی و راستی» (عاری از فلسفه و تجسم ذهنی).

نتیجه این پرستش در پاکی و راستی آن باشد که خدا دانش شناخت خودش را به چنین پرستنده‌ای دهد، و این دانش به شکل معنوی باشد و نه شکل فلسفه و ساختارهای الهیاتی. در این ارتباط چنین تمثیلی حکایت شده که یکی از مشایخ به سفر حج می‌شود و به هر قدمی که می‌رود یک نماز دورکعتی می‌گذارد. پس از مدتی طولانی به کعبه می‌رسد، اما می‌بیند کعبه سر جایش نیست. سبب می‌پرسد. می‌گویند کعبه به استقبال جوانی رفته. شیخ طیره می‌شود که چطور با این همه نماز کعبه به سوی دیگری رفته. در پی آن جوان می‌شود و مجنونی را می‌بیند که در شیدای معشوقش (یعنی خدا) گام از پی گام برمی‌کشد. احوال خود به او باز می‌گوید، و می‌پرسد چطور کعبه سوی او متمایل شده و نه سوی من. مجنون می‌گوید چون تو با نماز آمدی اما من با نیاز.

تعبیر این حکایت آنکه، مجنون خدا را در پاکی و راستی پرستش کرده بود، و در قلب خود چیزی جز خواهش برای خدا نداشته. اما شیخ فلسفه در میان آورده و خدا را با شریعت و مراسم جسته، پس او را نیافت و خود گم گشت.

در هنگام پرستش در جایی تمیز به حالت احترام بنشین؛ یک عبارت ستایش یا سپاس‌گذاری از خدا را در ذهن تکرار کن، به زبان خود و نه زبان خاص دیگری، و یا سرودی پرستشی و معنوی خوانش کن؛‌ و هر از گاهی در احترام و فروتنی سجده یا خمشی به جا آور. این یک نمونه از پرستش باشد. این را چند نوبت در روز انجام ده. برای آنان که در راه پیشرفت بیشتری داشته‌اند، پرستش همانا ارادت و اتحاد روح ایشان باشد با روح ایزدی، و دیگر به شکل این نشست و تکرار ذهنی و زبانی نیست. اما تو با این نشست و تکرار آغاز کن و خدا آن را پایان دهد با اتصال و آن شراب معنوی که مدام می‌ریزد: «ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما!»

علاوه بر این پرستش‌های نشستی،‌ بکوش خدا را در گوشه ذهن بداری در هر کجا که هستی. حالت معنوی‌ات را حفظ کن در تمام اوقات، و چنین کن که تمام کارهای روزانه را در یک حالت تقدس و آرامش انجام دهی به مانند پیامبران قدیم. این نیز شکل دیگری از پرستش است که آن را «حضور دایم» یا «اتصال معنوی» گوییم.

وقتی پرستش می‌کنی، آن را با مشتاقی (برای رسیدن به خدا) انجام ده، با سوز و گداز برای او. سوز بنیان راه ماست، چنانکه در مثنوی از جانب خدا آمده که: «تا کی این الفاظ و اضمار و مجاز؟ - سوز خواهم، سوز، با آن سوز ساز.» آرامش، شهود، شفا و همین‌طور معجزات (معجزات الهی) همه از چنین سوزی منشعب می‌شوند،‌ و قلبی ملتهب به اشتیاق (برای خدا). در این خصوص عارف فرموده: «نقش کردم رخ زیبای تو بر خانه دل – خانه ویران شد و این نقش به دیوار بماند.» در اینجا، «خانه ویران شد،» اشاره به قلبی دارد که از آن تمام افکار بیهوده تخلیه گشته و اینک اقامتگاه معبود (خدا) شده باشد.

در خود سوز بساز، برای خدا مشتاق باش، با خدا حرف بزن، نیمه‌شب برخیز و گریه کن از برای دوری او. این گریه، که نتیجه عشقی شیرین است، امری کلیدی در راه ما است. تمام حکیمان در گذشته چنین کرده‌اند، تو نیز چنین کن تا برسی به آنجا که آنان رسیده‌اند.

اما پرستش به‌تنهایی کافی نیست، بلکه عمل به حکم خدا نیز لازم است؛ که گفته‌اند هیچ‌چیز انسان را به خدا نزدیک‌تر نکند از عمل به حکم او. و حکم خدا نیکی است، یعنی نیک بودن و کار نیک انجام دادن. در اسطوره آفرینش زرتشتی آمده که چون هرمزد (خدا) نخستین جفت انسان‌ها را آفرید، مرد و زنی به نام مشی و مشیانه، اول سخنی که با ایشان گفت این فرمان بود که: «مردم‌اید؛ پدر و مادر جهان؛ شما را به فره (حکمت) آفریدم؛ به کار شوید؛ و کار را با آگاهی [از نیک و بد] به انجام رسانید؛ اندیشه نیک اندیشید، گفتار نیک گویید، کردار نیک ورزید، و دیوان را پرستش نکنید.»

تعبیر این فرمان اینکه نخست، انسان آفریده شده و به این دنیا شده برای کار کردن، و نه اینکه فقط پرستش و ذکر گوید در کنجی؛ و دوم آنکه، این کار کردن باید کار نیک باشد و در تمام جنبه‌های وجودی: در اندیشه، در گفتار، و در کردار.

یک شکل از نیکی پرورش فروزه‌ها و صفات اخلاقی در وجود خویش است؛ صفاتی چون مراعات، ترحم، بخشش، همدردی، شجاعت، فهم، حکمت و غیره. شکل دیگر نیکی انجام کارهای خیر در جامعه است؛ همچون کمک به دیگران، حل مشکلات جامعه، دوستی با دیگران، شرکت در آبادانی، در برقراری عدالت و غیره.

به واقع نیکی متجلی کردن صفات و اسماء خدا در وجود خویش و محیط پیرامون باشد، که در نتیجه آن زندگی خوشایند می‌گردد، انسان‌ها مهربان می‌گردند، و شهرها تمیز و مرتب می‌گردند. دین ما دین شادی و خرمی است، و این را با نیکی و کارهای نیک حاصل می‌کنیم.

یک شکل دیگر از نیکی، مبارزه با اهریمن و تجلیات او در این جهان است. این شامل مقابله با بی‌عدالتی و مبارزه با ظلم است. این شکل مهمی از نیکی باشد در راه ما، چرا که این بیشترین تعالی روح را سبب شود و به سرعت آن را مسقر سازد در نزدیکی خدا. و در حالتی که شخص دچار زیان، از مال یا جان، در این مبارزه شود فوراً به بالاترین سود معنوی رسد.

نیکی همچنین، بر اساس اسطوره زرتشتی بالا، شامل پرستش نکردن دیوها و اهریمنان نیز باشد؛ که به معنای پرهیز از کارهای بیهوده و زیان‌آور برای جسم و روح است. در این راستا،‌ دوری کن از بحث‌های بی‌خدایی و همین‌طور دین‌های رایج امروزی، که این دو گروه هیچ‌یک راه را پیدا نکردند، و خود را متواضع نساختند، پس حقیقت از آنان دور شد چون بادبادک رها شده در ساحل. همین‌طور زیاده‌روی نکن در خوردن و نوشیدن و سایر امور جسمانی، که این‌ها جسم را آسیب زنند و روح را تاریک سازند. همین‌طور پرهیز کن از اشتغال زیاد به اینترنت و بازی‌های ویدیویی؛ و افراط در دیدن فیلم، که سبب بیگانگی از دنیای حقیقی باشد و منشأ افسردگی و بی‌رمقی در دنیای امروز. این‌ها مثال‌هایی بودند در خصوص دوری از دیوها و پرستش آن‌ها.

پس پرستش و نیکی دو رکن راه ما باشند. این دو باید با هم باشند؛ که پرستش بدون نیکی و کار چندان تعالی‌ای ایجاد نکند، و نیکی بدون پرستش نیز نیرویش زود تحلیل رود مانند روشنایی شهاب در آسمان. اما این دو با هم چون دو بال پرنده افسانه‌ای هما شوند که پیوسته در اوج باشد در سقف آسمان ایزدی.

این است راه سوی خدا؛ این است دین پاک و ازلی، که تمام پیامبران حقیقی و پارسایان راستین آموخته اند در گذشته. اما همچنان‌که ایشان وعده جهنم دادند در آن دنیا برای آنان که عناد و تمرد می‌کنند از حکم خدا، ما وعده جهنم را در همین دنیا می‌دهیم برای ایشان؛ که بر طبق قول معروف «هر چیز حدی دارد»، و آتش پیش‌تر شعله کشیده در این دنیا.

آگاه باش که بدون خدا و معنویت حل نشوند هیچ‌یک از مشکلات امروز. تو اینک انتخاب داری؛ کدام را می‌گزینی: دنیایی که توسط دیو طمع و دیوانگان اداره شود، یا دنیای درستکاری و جماعت برادرانه؟ انتخاب با توست؛ پس برخیز؛ زمان در گذر است؛ عامل تغییر باش.

همچنان که پاکدین در مسیر دین پاک پیشرفت می‌کند، یک حالت تقدس و پری از روح خدا بر او حادث می‌شود، و الهامات خدایی به وجود وی حلول کرده و در تمام ابعاد هستی وی منعکس می‌گردد: در کارهایش، در گفتارش، در نگاهش. و آرامشی ماورایی وجودش را می‌گیرد چنان‌که حرف زدنش آهسته‌تر می‌شود، راه رفتنش آهسته‌تر می‌شود، و کلامش کلام خدا می‌شود.

نیکی، که مظهری است از تجلیات ایزد و نام‌های او، چون در وجود عارف پرورش یابد او را بیشتر و بیشتر شبیه خدا می‌کند، تا آنجا که در نهایت مانند دو قوس که انحنای یکسان داشته باشند تقریباً منطبق با خدا می‌گردد. در این مرحله جذبه‌های ایزدی و معجزات توانند از عارف ساطع شوند.

گیاهی است به اسم عَشقه که چون پیچک به دور سایر گیاهان پیچیده تا آنها را خشک و خفه گرداند. نام عشق از اینجا آمده. در دین پاک نیز همچنان‌ که شناخت عارف از خدا و تجلیات او بیشتر شود، علاقه او نیز بیشتر شده و این علاقه چون گیاه عشقه او را احاطه کرده و مدام رشد می‌کند تا آنجا که در دست این گیاه فنا گردد. این فنا به معنای نیست شدن کل وجود انسان نیست، بلکه نیست شدن شخصیت عامی و جایگزین شدن آن با شخصیت خدایی است؛ یعنی وجود سفلی به وجود اعلی؛ چنان‌که حضرت حلاج فرموده که: «ففی فنائی فنا فنائی؛» (در نیست شدنم،‌ نیست بودنم نیست شد) و نتیجه آن که در مصرع بعد آمده: «وفی فنائی وُجِدتَ أَنت» (و در این نیست شدن تو را بیافتم).

در ارتباط با این فنا آمده که سالک در مسیر عرفان حرکت می‌کند تا به دریا می‌رسد. دریا نماد حق است و وجود انسان به امواج این دریا تشبیه شده. سالک در پای دریا ایستاده و پیش از ورود به آن، در آخرین لحظه، کمی هراسان شده و به عقب نگاه می‌کند، اما می‌بیند برگشتی نیست و امواج دریای نور پیش‌تر به سوی او گسترده شده تا به درونش کشند. سپس او چنان‌ که گفته‌اند «دل به دریا» زده و با برداشتن آخرین گام به امواج شرایین ایزدی وارد می‌شود و زود باشد که در آن گم و محو شده و کسی از او نشانی نخواهد یافت. این پایان راه ماست؛ این کمال مطلق است؛ این سعادت اهورایی است؛ این منزلی است که از آفتاب بالاتر است و کسانی که به آن وارد شده‌اند بازنگشته‌اند تا به ما حکایت کنند در آن چه‌ها گذشت.