در این جنگ اخیر ایران و اسرائیل پیروز نه ایران بود و نه اسرائیل، بلکه اهریمن بود؛ چنانکه این جنگ نه مشکلی حل کرد، بلکه زمینهساز جنگهای دیگر و مشکلات بسیار خواهد بود. با این حال، در کنار این ضررها که رسید، درسهایی نیز نمایان گشت که چندی از آنها را بازگو می کنیم در این مقاله. البته این درسها در گذشته نیز تکرار شده بود، اما گوش انسان به تاریخ کر است و از یک سوراخ صدها بار گزیده میشود و نمیفهمد. پس لازم است که این درسها را با صدایی بلندتر بیان کنیم، که اگر این نیز به گوش ایشان فرو نرود، آنگاه صدای بمب و آتشپاره خواهد بود که اینبار گوش را پر خواهد کرد، چنانکه بزرگان گفتهاند: «عاقلان را اشارتی کافیست.»
درس نخست اینکه رژیم ایران خود را قوی نساخت و در عوض مدام به رجز و مبارزهطلبی برخاست با کشورهایی که فوقالعاده از او نیرومندتر بودند و هستند. در باب هشتم گلستان، حضرت سعدی میفرماید: «پنجه با شیر افکندن و مشت با شمشیر زدن کار خردمندان نباشد.» و باز در همان باب آورده است که «ضعیفی که با قوی دلاوری کند، یار دشمن است در هلاک خویش.»
در اینجا علم سیاست باید به میان آید. سیاست تنها به معنای دروغ و از پشت خنجر زدن نیست، بلکه این است که چطور در حضور شیری درنده سخن گویی که هم حقت بر جا ماند و هم سرت. در ارتباط با اهمیت سیاست در زندگی در گلستان آمده: «سه چیز پایدار نماند: مال بیتجارت، و علم بیبحث، و مُلک بیسیاست.» البته در کنار سیاستورزی باید خود را نیز نیرومندتر ساخت تا نیاز به تملق و تلبیس کمتر شود. اینکه چرا ایران نتوانست چنین کند موضوع درس بعدی است:
درس دوم اینکه، علت ضعف اصلی ایران، و ضعف هر کشور دیگری، در مردمی نبودن آن و نداشتن حمایت مردم است. این اصلی شناختهشده و حکمتی قدیم است که قدرت نه در توپ و تانک، نه در تفنگ، و نه در تکنولوژی است، بلکه در مردم است، و هم آرایی و اتحاد ایشان در جهت یک هدف مشترک. اگر در گذشته سپاهی اندک بر سپاهی بزرگ پیروز میآمد، این به دلیل همبستگی مردان آن سپاه و ایمان قوی ایشان بود که آنان را چون دستی آهنین یکپارچه کرده بود.
اما رژیم ایران مردم را چنان از خود بیگانه کرده که همه از کشور گریخته، و آن دسته که از کشور گریختن نتوانسته از کار و همکاری گریختهاند. این همه مهندس کامپیوتر و برق ایران که در خارج از کشور به سر میبرند، اگر در ایران بودند، چهبسا سیستم رادار ایران نیرومندتر میبود و موشکهای بیشتری را میانداخت. این همه فیزیکدان و تکنیسین ایرانی که در خارج هستند، اگر در ایران میبودند و این همه تکنسینهای داخلی که بیانگیزه شدهاند، اگر انگیزهدار میشدند، چهبسا موشکها و لانچرهای بهتری ساخته میشد.
رژیم تمام این افراد را از خود رانده، و نه تنها حمایت و کمک ایشان را از دست داده، بلکه بسیاری ایشان در شرکتهای خارجی کار میکنند که نتیجه کارشان مستقیم یا غیرمستقیم به پیشرفت اسرائیل و آمریکا می آمد، و این شد همان حکایت «از ماست که بر ماست.»
علت رانده شدن توده مردم در نتیجه همین دینی است که این رژیم گزیده و روشی که میکوشد آن را رواج دهد؛ که همانا با زور و حذف هر دین و رقیب دیگر است. هر کس اندکی با این دین مخالفت کند یا اندکی از شئونات آن فاصله گیرد، به بیشترین شکل ممکن تنبیه و طرد میشود. این همه افرادی که از کشور فرار کرده و منزجر هستند، به این دلیل بوده که تحقیر یا تنبیه شدهاند چون نماز نخواندهاند، چون ریش نداشتند یا چون حجاب نداشتهاند. و هر کس خاطرهای اینچنینی از یک بسیجی و منکراتی دارد که چون راهکهایی به سقف ذهنش چسبیده و نفرت از دین و رژیم را مدام به درون آن میریزد.
جالب آنکه الگوی این دین، یعنی امام علی، به عکس این بوده و عنصر مردمی در آن بسیار پررنگ باشد. تصویر امام علی به شکلی که خود نظام و کتب شیعه به ما روایت کردهاند این بوده که روزها برای یتیمان چاه وقف میکنده و شبها برای فقیران غذا میبرده. و در تابلوها و پوسترهایی که همین رژیم منتشر میکند، او را میبینیم که بچههای یتیم را در آغوش کرده و همانا یتیمنوازی و بخشش فضیلت غالب او بوده است. در سریالی که خود اینها از امام علی ساختند، حتی ابن ملجم، که قاتل او بوده، در شبی که در کوفه آمده بوده، برای همین منظور قتل، و نزد پیرمردی اطراق میکرده، امام علی برای او نیز غذا آورد. یعنی حتی به مخالف خود نیز مانند سایرین لطف میداشته است.
اما یک فرد بسیجی امروزی بسیار دور است از این تصویر و الگوی بخشش؛ که مخالف که هیچ، حتی کسی که اندکی حجابش کنار باشد یا نقد کوچکی از دین کند، فوراً حمله ور شده و رفتار بسیار بدی میکند. اساساً در نظر ایشان مردم ارزش چندانی ندارند و آنچه که مهم است همانا دوام نظام و ایدئولوژیهای خاص خودشان است. مردم تا آنجا اهمیت دارند که در راهپیماییها پرچم بالا گیرند، شعار دهند و سیاهی لشکر تبلیغات ایشان باشند. اما لحظهای که شخص از این خط مشیها کمی فاصله گیرد و سؤالاتی بپرسد چون زباله و تفالهای به دور انداخته شوند. شعارهایی چون «یا روسری یا توسری» تقدم ایدئولوژی بر مردمیت و کرامت انسانی را در دین ایشان نشان میدهد.
به جای اتکا به مردم و قدرت توده، اینها به موشکهای بالستیک خود امید بسته بودند و میپنداشتند که در زمان سختی کمک خواهند کرد. به مانند قوم عاد که «وتتّخذون مصانع لعلّکم تخلدون» (یعنی از سنگ ساختمانهای محکم بنا کرده بودند تا ایمن مانند)، اما چون زمان واقعه رسید، تمام آن ساختمانها ویران شد و خود آنان نیز. اینها نیز به زرادخانه خود ایمن بودند، اما چون چرخ جنگ گردیدن گرفت و پرواز پیکانها آغاز شد، موشکها و پدافندهایشان کاری چندان از پیش نبرد و واقعیت به شکل دیگری نمایان گشت.
از همین جا باید درس گرفت و دانست که باید مردمی بود و قدرت را در مردم جست. این اختلافهای ناچیز که در برخی مسائل جنبی دین است، نباید باعث تکفیر و خشونت شود. حجاب، سبک لباس، سلیقه موسیقایی و غیره نباید باعث اختلاف باشند. تا وقتی که اصل دین، که همان پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک است، بر جا است، همه باید در زیر آن خود را برادر بینند و متحد شوند. اینکه پرچم درست میکنند که «یا علی ادرکنی،» یعنی ای علی درکم کن، اما باید عکس این را گفت: این علی نیست که باید ما را درک کند، این ما هستیم که باید علی را درک کنیم و مانند او مردمی، مظلومنواز و بخشایشگر شویم، چنانکه حتی به مخالف و قاتل خود نیز مدارا کرد بر اساس این بیت معروف از استاد شهریار که: «به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من - چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا»
سومین درس، و غریبترین آن، اینکه دیدیم عدهای در این جنگ به اسرائیل امید بستند که رژیم ایران را سرنگون سازد و به اصطلاح خودشان «ایران را نجات دهد.» این نیز امری عجیب است که اینها نجات را از کسانی میخواهند که خود سازنده این بلا و بدبختیها هستند.
اینکه اسرائیل یا مثلاً آمریکا بخواهد رژیم ایران را تغییر دهد برای خیر و خوبی مردم آن، رویای خامی است. غرب بسیار از این نابسامانی و جنگها در خاورمیانه سود میبرد و استمرار این شرایط را خواهان است. آخرین چیزی که غرب میخواهد ایرانی قوی و خاورمیانهای متحد باشد. آخرین چیزی که آمریکا میخواهد ژاپن شماره دو است که نه تنها از پیشینه فرهنگی خود، که از بستر نفت خود نیز آب خورد، و دیگر چه کسی جلودار تواند شد؟ اگر هم رهبری قوی پیدا شود که ایران و خاورمیانه را در این جهت سوق دهد، خود آمریکا او را پایین کشد، همانطور که مصدق را کشید، همان طور که رهبران مشروطه را کشید و بسیاری موارد مشابه.
اگر هم الان به ایران حملهای شده، تنها برای رفع خطری آنی و عاجل برای غرب (یعنی بمب اتم) است، و اگر هم دولتمردان اسرائیل از مردم میخواهند که برابر دولت بایستند، این فقط یک رهیافت و استراتژی جنگی است، وگرنه غرب و اسرائیل نه اهمیتی به ایران میدهند و نه به مردم ایران.
با این حال، این خیال خام رواج گرفت؛ بسیار امیدها بستند؛ سران اسرائیل را به چشم منجی و مشفق دیدند و بعضاً عکسهایی از ایشان در زمینه و قاب گل و قمری مونتاژ و در شبکهها منتشر ساختند. حرفها و هرزگفتهایی نیز ساختند که مثلاً «شیر یهود شیر و خورشید را برقرار میکند» و چیزهای مشابه. بعضی نیز به تاریخ پیوند دادند که چون در زمان هخامنش، شاه ایران (کوروش) قوم یهود را از اسارت بابل رهایی داد، امروز نیز به تلافی، شاه یهود (یعنی نخستوزیر آن) قوم ایران را از این رژیم رهایی دهد. این بیچارگان میپندارند نخستوزیر اسرائیل به ایران و تاریخ باستان آن دلبستگیای دارد و این کارها را از مهر و میثاق میکند.
در گذشته نیز امیدهای مشابهی پدیدار شده بود. در تظاهراتهای چهارده سال پیش نیز عدهای امید به رئیسجمهور آمریکا بستند و جملاتی چون «او-با-ماست» به سر زبانها آمد و انتظار بود که عنقریب ارتش آورد و ایران آزاد کند. اما چنانکه سیر حوادث معلوم کرد، او نه با ما بود و نه جز منافع کشور خودش به چیز دیگری میاندیشید.
راهحل مشکل ما در دست آمریکا و اسرائیل نیست، بلکه در دست خودمان است. دست بر قضا این جنگ با اسرائیل بود و از همین اسرائیل باید روش حل این مشکل را آموخت. قوم یهود از زمان تخریب معبد دوم به دست ارتش روم به مدت دو هزار سال در سرتاسر اروپا و غرب آسیا آواره بود و هر کجا میرفتند جز فقر و توسری، جز تبعیض و تحریم نصیبشان نبود. آنها نیز در ابتدا مانند ایران به کشورها امید داشتند: گاهی به لهستان، گاهی به غرب اروپا، گاهی به روسیه و غیره. اما چون یکییکی از آنها رانده شدند و کشتارهای دستهجمعی چون پوگرامها واقع شد، آنگاه بود که دریافتند باید به خود متکی شوند؛ آنگاه بود که یک بازبینش در میان ایشان ظهور کرد و حکمتهای تلمود و میشنا با تعابیری نو به میدان آمدند.
در سایه این حکمتها، آنها دریافتند که غرب را باید با بازی خودش از میدان به در کرد، و با شعار یا صبر کار حل نمیشود. پس با هم متحد شدند در حالی که در کشورها پراکنده بودند؛ و از این پراکندگی سود جستند و یک نظام بانکداری و مالی را در سطح اروپا و بلکه جهان بنیان دادند. و از این رهگذر بر اروپا مسلط شدند چرا که پول نبض تپنده نظام غرب بود و هست، چنانکه گفتهاند برای توقف ماشین باید به داخل کابین آن شد و پا بر پدال نهاد به جای آنکه خود را جلوی ماشین انداخت.
بعدها هم اگر گروهی از ایشان به صهیون (سرزمین اسرائیل) بازگشتند، با حمایت همین پولداران و بانکداران یهود در سرتاسر دنیا بوده است. چنانکه گفتهاند، اسرائیل اگرچه بر اورشلیم و تلآویو واقع است، اما ریشه آن در کاخ سفید و تمام مراکز دیگر قدرت است. اسرائیل یک کشور جهانی است. و این برتری ایشان یک حقه نیست، بلکه یک استحقاق است به دلیل بهکارگیری استراتژیای برتر. همانطور که یهود اولین قومی بودند که خدای یکتا را شناختند (به روایت تاریخ ادیان سامی)، اولین قوم نیز بودند که اهریمن و ابزارهایش را نیز شناختند و راه مقابله کشف کردند.
ما نیز باید از ایشان بیاموزیم تا این بلایا به دو هزار سال نکشد و تاریخ تکرار نشود. اینکه همه ایرانیان در ایران جمع شوند و یک پیشوای عادل سررشته به دست گیرد و کشور را ترقی دهد عملی نیست، که به کوتاه زمانی آمریکا و متحدان غربی آن پیشوا را پایین کشند و نخالهای به جایش آورند، چنانکه صفحات تاریخ چند قرن اخیر ایران به دفعات گواه داده است. راه آن است که ایرانیها، به طور کاملاً بالعکس، در سرتاسر دنیا پخش شوند و در همه ارکان و ردههای غرب نفوذ کنند. و به مانند مردم یهود صاحب مال و ریاست در کشورهای مختلف شوند، و در سایه اتحادی فرامرزی این مال و ریاستها را به دیگر هموطنان اشتراک داده و چون دانههای سنبل در بهار فزونی دهند.
سپس چون این نفوذ حاصل شد، و به تبع آن بخشی از نظام غرب به حمایت از ما شدند، آنگاه گروهی از ایرانیان توانند به صهیون خود، یا به عبارتی دقیقتر به تخت جمشید خود، بازگردند و در ایران حکومتی تشکیل دهند که به مانند اسرائیل امروز حمایت تمام دنیا را داشته باشد. در این حالت دیگر غرب دسیسهچینی نخواهد کرد، دیگر ۲۸ مرداد و ۳ شهریور تکرار نخواهند شد، دیگر بزرگمردی تبعید و تنها نخواهد شد، و فرهنگ جوانمردی و عرفان باستانی دوباره شکوفا شوند.
لازمه این امر اتحاد یهودگونه است، و این چیزی است که کنون در میان ایرانیان به هیچ منوال نیست، و هیچ با یکدیگر متحد و دوست نشوند و هیچ کار گروهی شکل نگیرد. اگر در یک شهر سه یهودی باشند، هر سه یکدیگر را یافته و گروه شوند، اما اگر هزار ایرانی در همان شهر باشند، هیچ دو نفری با هم نگیرند.
این به علت آن است که فرهنگ زیرآبزنی و بدگویی بسیار رواج کرده است. هر گروهی که شکل گیرد، هر کس زیرآب دیگری را میزند تا خود رئیس شود، و هر کس از دیگری بدگویی و غیبت میکند، چنانکه در کوتاه مدت گروه بر هم خورد.
ریشه این امر نیز حسادت است. اگر غرب گرفتار دیو طمع شده، ایران گرفتار دیو حسادت شده، و همانا پایتختزده در میان ما. این است که چون فردی قابلیتها و مهارتهایی داشته باشد، تمام دیگران به او حسادت کرده و میکوشند زیرآب زنند و او را پایین کشند. اینها شعورشان نمیرسد که به جای آنکه او را پایین آورد، میشد که با او متحد شد و همه بالا روند. اما دیو حسادت چشم خرد را کور میکند و اینها نمیبینند.
باید به اینها فهماند که خدا همه چیز را به یک نفر نمیدهد؛ و هر کس قابلیتی دارد که چون تکهای از یک پازل است؛ و چون افراد متحد شوند تمام تکهها به هم آمده و پازل کامل میشود؛ آنگاه است که موفقیت می شود برای تمام افراد گروه. پس اگر کسی را دیدیم که مهارتی دارد که ما نداریم، این سبب اندوه نباشد، بلکه موقعیتی باشد تا متحد او شویم و هر دو از قابلیتهای هم بهره گیریم و کاری سازیم که هیچ یک بهتنهایی نمیتوانست.
ایرانیها این را نفهمیده و مدام به هم حسادت میکنند و زیرآبزنی میکنند. نتیجه هم آن میشود که تمام گروهها برهم خورده و هر کس بهصورت یک فرد تنها در برابر نظام استعمارگر غرب میماند؛ و بیشک انسان تنها ضعیفترین موجودات است. این است که ایرانیها در عین تحصیلات بالا و قابلیتهای فردی، از ذلیلترین و خوارترین اقوام هستند، هم در داخل ایران و هم در خارج، و در بازیهای قدرت جایی ندارند.
البته این اشکالی ندارد که هر قومی ایراداتی دارد، و چهبسا قوم یهود نیز در مقطعی از تاریخ خود چنین خصوصیاتی داشتهاند و به هم بدبینی و بدگویی روا میداشتند و هر کس جدای از دیگران بهصورت فرد و تنها به سر میبرد. اما سرانجام دریافتند که این روش زندگی سودی ندارد. پس آن رویه را دگر کردند و اتحاد برگزیدند به شکلی مثالزدنی. چنانکه امروز گفته میشود که مثلاً در نیویورک هیچ دانشجوی یهودی شهریه نمیدهد چون در همان شهر یک یهودی مسنتر او را زیر بالوپر گرفته و شهریه تحصیل او را میدهد و حمایتهای دیگر. اما اگر در همان شهر ایرانیهای ثروتمندی باشند، هرگز به دانشجویان و دیگر هموطنان کمکی نکنند و ارتباطی میان ایشان نباشد.
ما نیز باید از این درس بگیریم و چنین فرهنگ اتحادی را به وجود آوریم. اینجاست که آیین جوانمردی که ما مروج آن هستیم به کار آید که هدف آن چیزی جز همین اتحاد و همآوایی برای برقراری عدالت و مهر نباشد. در ایران باستان نیز آیین جوانمردی در میان بوده و اتحادهای ماندگار و کارا ایجاد می کرده برای مصالح عموم. در داستان سمک عیار، چون وی و یارانش قصد گشودن قلعه فلکی کردند برای رهایی دختر شاه، قلعه را در چنان موضع محکم و درههای برهم دیدند که در سخن وی «ارتش دنیا نتواند آن را گشودن.» در همین حال که در حیرت بودند و چاره میجستند، در آن نزدیکی پیرمردی را به هیزمشکنی دیدند که نامش رزماق و سرایدار قلعه فلکی بود. سمک با او در سخن شد و درخواست کرد به آیین جوانمردی به هم زینهار (سوگند اتحاد) دهند تا هر یک به هم یاری کنند. پس هر دو در برابر هم سوگند آوردند که به یزدان دادار پروردگار که من تو را زینهار دهم، راز تو با کس نگویم، با دوستانت دوست و با دشمنانت دشمن باشم. و چون چنین شد، سمک هویت واقعی خود و هدف خود را فاش ساخت، و با یاری رزماق به قلعه راه یافت و مه پری، دختر شاه، را آزاد ساخت.
نمونههای بسیار دیگر از آیین زینهار دادن و متحد شدن در داستان سمک عیار روایت شده است، چنانکه با در نظر آوردن آنها چنین روشن شود که عیار بودن سمک به سبب عیار بودن بسیاری دیگر در اطراف او بوده، و پیروزیهای او در رد و ربودن دشمنانش به دلیل وجود فرهنگ اتحاد و زینهار است که جوانمردان را در جهت هدفی واحد چنان متحد میکرده که اگر قلعه فلکی را «ارتش دنیا» فتح نتوان کرد آن فتح تواند کرد. و نه فقط قلعه فلکی، بلکه خود فلکالافلاک را هم فتح کند بدان سان که حضرت حافظ فرموده: «فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم.» عیاری و جوانمردی یک مهارت و تکنیک فردی نیست.
پس آیا چنین خواهد شد که امروز نیز دو ایرانی در زیر این آسمان آبی به آیین باستان خود پیمان زینهار و جوانمردی بندند، و به یزدان دادار پروردگار کردگار، و به نور و نار، زینهار دهند هم را که رازدار باشند، با دوستان هم دوست و با دشمنان هم دشمن، و تا پای مال و حتی جان همکاری کنند؟ آیا چنین خواهد شد که سمک و شهمرد و شیرزاد و دیگر جوانمردان دوباره بازگردند و در اقصای گیتی عیاری کنند برای حمایت از مظلوم و نابودی ظالم؟ اگر روزی چنین شود، آن روز آغاز پایان ظلم غرب و آغاز رنسانس شرق خواهد بود.
پس راه حل مشکل در یک کشور نیست و مشکلات ریشهی جهانی دارد. پس مردم ایران و همین طور سایر ملتها باید در دنیا پخش شوند و اتحادی پنهان را برقرار کنند به سان تمدنی برتر بر اساس جوانمردی و آیین ایزدی. و سپس که چنین شد، هر ملت به صهیون خود بازگردد، اما ریشهی نفوذش در تار و پود ساختارهای جهانی باقی ماند تا حفاظ و ایمنی برای آن کشور باشد.
در افسانههای باستان صحبت از تالاری در زیر تخت جمشید است که ستونی در میانهی آن است، و در آن داستان که موبدی به دریچهی آن راه یافت، مردمان دید از تمام ملتها که دور آن ستون دایره بسته و در گردش بودند. و چون یک دور کامل شود، این حرکت همنوا نماد کمال بشر است که در سایهی جوانمردی و دین پاک به اتحادی فراملیتی و رمزگونه رسیده، و این همان بامداد نیکی است که زرتشت در سرودههایش آرزومند آن بوده است.